X
تبلیغات
رایتل

ردپای یهودیان ایران

جمعه 26 آبان 1396

کشور ایران از ابتدای شکل گیری تا امروز همواره از بزرگ ‏ترین مراکز تجمع یهودیان در جهان بوده است که بسیاری از آنان هم اکنون به شکل آنوسی و مخفی، در لباس شیعه و سنی و بهایی و... به عنوان ایرانی مشغول زندگی در میان این مردم هستند. آنها هنگام ورود به این کشور، بیش ‏تر، مناطق خوش آب و هوا یا مناسب برای کشاورزی را برای اسکان انتخاب می‏ کردند و به هر مکانی که وارد می‏ شدند مهر و علامت خود را برآن منطقه می‏ گماردند.

یکی از این مناطق استان سمنان است که از زمان قدیم مرکز تجمع یهودیان بوده است. حتی قسمتی از آن را نیز به نام «اسرائیل» و روستای «ارمیا» می‏ شناختند. به دلیل ورود دسته‏ های مختلفی از یهودیان به آن منطقه، از همان ابتدا هر محله سمنان، زبان یئدیش مخصوص به خود را داشت که با یئدیش محله دیگر متفاوت بود.

جالب است که در شهریور سال 1391 صدا و سیمای مرکز سمنان در نقشه استان و شهرستان شاهرود، نام «اسرائیل» را درج کرد که ظاهراً اعتراض مردم شهرستان‌های شاهرود و میامی را به دنبال داشت. و این خود نشان دهنده نفوذ یهودیان در آن منطقه است.




میر حسین موسوی، نخست وزیر وقت، پس از پیروزی انقلاب 57 و در سال 1361  نام روستای «اسرائیل» را به «قدس» تغییر داد.



 

هم اکنون در شهر سمنان تعداد بسیار زیادی «بانک» وجود دارد. اغراق نیست اگر بگوییم ساختمان‏ های شهر یک در میان بانک هستند. بر اساس آمار سرانه شعب در استانها و مراکز استان، سمنان، یزد و ایلام هرکدام با 54، 49 و 44 شعبه به ازای هر یکصد هزار نفر جمعیت، دارای بیش‏ ترین سرانه شعبه بانک در کشور هستند. اما سرانه شعب مراکز استان‌ها نشان می‌دهد، سمنان، کهکیلویه و بویراحمد و بوشهر بیش‏ ترین سرانه شعب بانکی را به خود اختصاص داده ‏اند.

بر اساس آمار هیئت‌های امناء بقاع متبرکه و سازمان اوقاف و امور خیریه، در کشور ایران در 15 استان کشور 33 پیامبر و انبیای قوم یهود مدفون هستند که به تفکیک هر استان در آذربایجان شرقی سه پیامبر، اصفهان و سمنان هر کدام پنج پیامبر، تهران، خراسان رضوی، خراسان شمالی، زنجان، لرستان و مرکزی یک پیامبر و استان فارس دو، قزوین چهار، گلستان دو، همدان دو، خوزستان دو و مازندران دو پیامبر الهی مدفون هستند.

در استان سمنان قبر پنج تن از پیامبران قبضه شده یهود موجود است که ظاهراً دو تن از آن‏ها «دانیال» هستند.

1-  پیغمبران (سام و لام) شهرستان سمنان، شمال شرقی سمنان

2 -  ارمیا شهرستان شاهرود، شهر میامی، روستای ارمیا

3-   حضرت جرجیس شهرستان شاهرود، بیارجمند، خوارتوران

4-   حضرت دانیال شهرستان شاهرود، شهر میامی، روستای سوداغلن

5-  دانیال پیغمبر شهرستان شاهرود، روستای کالپوش

***

امکان ندارد در مورد  سمنان صحبت کنیم و نام هژبر یزدانی یکی از چهره‌های مشهور اقتصادی ر‌‌ژیم پهلوی و بزرگ‏ ترین گله‏ دار در اصل یهودی ایران، به میان نیاید. او در سال 1313 در سنگسر سمنان به دنیا آمد و خیلی زود وارد دنیای سیاست و اقتصاد شد. وی را یکی از کلان سرمایه‌داران بهایی می‌شناسند که مسئولیت‌های مهمی  در عرصه تجارت به عهده داشت. و در حالی که امپراطوری خود را هر روز گسترده‏ تر از پیش می‏ کرد، در دولت ارتشبد ازهاری به بهانه و اتهام تصرف غیرقانونی اموال عمومی از جمله 400 هکتار زمین‌های دولتی در اردستان یزد، معاونت در ضرب و شتم دسته‌جمعی منتهی به فوت جهانبخش انهاری و صدور چک بلامحل در بانک ملی شعبه حافظ بازداشت و در زندان قصر زندانی شد.

هژبر یزدانی در غروب بیست‌و‌یکم بهمن 1357، در پی باز ‌شدن در‌ زندان‌ها به همراه محرری رئیس وقت سازمان زندان‌ها، از زندان قصر گریخت و پس از مدت‌ها آوارگی خود را به آمریکای لاتین رساند و در کاستاریکا به همراه سناتور علی رضایی، سرمایه‌دار معروف و مالک کارخانه‌های نورد و لوله اهواز به کار دامپروری در سطح کلان مشغول شد.‌ اموالش بعد از انقلاب مصادره شد و به فرمان امام خمینی، علی طرخانی، اسدالله عسگراولادی و حبیب‌الله شفیق مأمور حفاظت از اموال وی شدند.

  

بررسی اسناد تاریخ معاصر 1

یکشنبه 2 مهر 1396


بنیان اندیشان و روشن فکری جامعه ما، به ممد یادداشت های «تأملی در بنیان تاریخ ایران» تاکنون با حقایق تاریخی پوریم محور در این سرزمین آشنا شده اند. تا این جا آن چه از هخامنشیان تا قاجار به عنوان منبع بررسی تاریخی به خورد ملل جهان داده شده، چیزی جز روایت و قصه نبوده. اما از قاجاریه به این طرف با منظری دیگر از این داستان گویی‎های موظف مواجه‎ایم  و آن هم  کتب «خاطرات» رجال و شخصیت‏‎های برجسته در بدنه دو سلسله قاجار و پهلوی و یادداشت‎های جهان گردان و شخصیت‎های سیاسی غربی است که در نهایت این دو گروه اخیر نیز در راستای همان مأموریت پیشین عمل کرده‎اند که «تکرار و محافظت از سناریوی دروغین تاریخ ایران» است تا قصه گویی‎های پیشین مورخین یهود مستندتر جلوه کند و این بار شاهدان تاریخی زنده داشته باشد.

«شرح زندگانی من چیزی ندارد که قابل خواندن باشد. مقصود اصلی تشریح اوضاع اجتماعی و بالاخص روشن ساختن طرز جریان کارهای دولتی و اداری در 70 - 60 ساله ایام زندگانیم است و چون وضع اجتماعی و اداری به خصوص قبل از مشروطه زاده اوضاع ماقبل است به عنوان مقدمه از اسلاف خود خواهم نوشت...» ( شرح زندگانی من، عبدالله مستوفی، مقدمه جلد اول)

حجم عظیم کتاب خاطرات و گزارش بازدید کنندگان خارجی از این سرزمین، به اندازه‎ای است که شک پژوهشگر بنیان اندیش تاریخ معاصر را برمی‎انگیزد که مگر در این برهوت پوریم زده چه چیز جالب توجهی وجود داشته که این خیل عظیم رجال و جهان گرد را مشتاق به ثبت آن در تاریخ کرده است و از آن جا که همه این افراد را به جد مشغول القاء یک متن می‎بیند، به وضوح ردپای حضور یهود را در لا به لای این اسناد می‎تواند مشاهده کند.

بنیان اندیش اینک می داند آن چه که به عنوان اسناد سلسله قاجار به تاریخ ایران معرفی کرده‎اند، مجموعه تدارکاتی است بر «پایان پراکندگی» مهاجران از هر سو وارد شده  و در نهایت «برآمدن مردم» به صحنه اجتماعی سرزمینی  که یهودیان در زمان رضاشاه نام آن را «ایران» گذاشتند تا این خطه زخمی و خاموش را بعد از 2000 و اندی سال به مسیر تحولات و تحرکات جهانی بازگردانند.

دست تقدیر الهی است که برای اولین بار، جوانه‎های «بنیان اندیشی» از همین خاک زخمی  و آغشته به خون، سربرآورده و به بار نشسته. حالا آتش کینه و جنون کنیسه گسترده تر از پیش است. و از آن جا که یهود از این سرزمین کینه تاریخی دارد، همچنان تا نابودی آخرین نشانه هستی بر روی این خاک از پا نخواهد نشست. و به این علت که دستان خداوند را نیز همواره در همه امور «بسته» فرض کرده، خود را قادر و موظف به انجام هر نوع جنایتی می‎بیند.

بگذارید با هم نگاهی کلی به سلسله قاجار از منظر کارمندان کنیسه اندازیم و اسناد آن را مرور کنیم تا مقدمه ورود به سلسله پهلوی اندک اندک فراهم شود:

****

بر اساس آن چه که تاریخ نگاری آکادمیک عرضه داشته است، «آقامحمد خان قاجار» فرزند محمد حسن خان و نوه فتحعلی خان قوانلو مؤسس سلسله قاجار است. کریمخان زند پس از کشتن پدر و برادرش، وی را نزد خود به شیراز برد و زیر نظر خود نگاه داشت.

تاریخ نگاری آکادمیک دنیا البته توضیح نمی‎دهد که کریمخان فرزند دشمن خود را به چه علت باید زنده و نزد خود نگه دارد و در کارهای کشورداری نیز از او مشورت بخواهد. در حالی که از ترکستان تا قفقاز و از سلیمانیه تا پنجاب  و حتی بصره را زیر تسلط خود دارد. 

به محض بیمار شدن کریمخان، آقامحمد خان به بهانه شکار از شهر بیرون رفته و یکسر راهی تهران می‎شود. اعراب ورامین را با خود همراه می کند!!!! همراه آن‎ها به گرگان رفته و با رؤسای ایل و تیره‎های مختلف قاجار صحبت و آن‎ها را نیز با خود همراه کرده و به مازندران لشکر می کشد. (و لابد نیروهای نظامی  زند نیز که همه جا را تحت نفوذ خود داشتند، اصلاً مزاحم او نمی شدند). در مازندران میرزا اسد الله نوری به خدمت آقامحمدخان درمی آید و کار تدارکات جنگی و محاسبات آن به وی واگذار می‏شود. میرزا اسدالله نوری جد خاندان معروف «خواجه نوری» در ایران است. 

به این ترتیب یهودیان به سادگی و با ساخت چند خط داستان، خانواده‎ای از «هزار فامیل» را به صحنه تاریخ معاصر ایران وارد می کنند:

«خاندان خواجه نوری یکی از خاندان‌های نام‌آور در تاریخ معاصر ایران است. اصل این خانواده از ناحیه بلده در مازندران بوده است و در آن جا در اواخر دوره صفویان و در طول دوران افشاریه  و زندیه  قدرتی محلی داشتند. از آغاز دوره  قاجار اعضای این خانواده در مشاغل دیوانی و مناصب لشکری  وارد عرصه سیاست شدند. مقر اصلی این خانواده در تهران بود که در آن جا در دربار قاجار خدمت می‌کردند. به تدریج بر اثر مأموریت‌های سیاسی دو شاخه‌ دیگر از این خانواده در شهرهای اصفهان  و شیراز شکل گرفت که در آن شهرها نیز همواره از متنفذین محلی بودند. در تمام طول دوران قاجار و پهلوی خاندان خواجه‌نوری در مقامات عالی سیاسی و نظامی قرار داشتند. معروف ترین چهره این خانواده میرزا آقا خان نوری بود که پس از میرزاتقی خان امیرکبیر صدراعظم ایران شد و با برقراری او به صدارت، نفوذ خانواده خواجه نوری به ناگهان افزایش یافت. خانواده خواجه نوری با بسیاری از خانواده های اشرافی دوران قاجار بستگی فامیلی داشت و به گروهی از طبقه حاکمه متعلق بود که «هزار فامیل» نامیده می شود. در دوران سلطنت پهلوی بسیاری از اعضای خانواده خواجه‌نوری در مقامات دیپلماتیک و سیاسی مختلف مشغول به کار بودند و بعضی چون فروغ خواجه‌ نوری ندیمه اشرف پهلوی  و غلامعلی خواجه نوری رئیس دفتر مادرمحمدرضا شاه  از نزدیکان دربار شمرده می‌شدند. پس از انقلاب 57 سه تن از خواجه‌نوری‌ها، یعنی محسن خواجه‌نوری (سناتور تهران)، علی‌محمد خواجه‌نوری (رئیس اداره سوم ستاد ارتش) و سرلشکر عبدالله خواجه نوری(رئیس دادگاه‌های ارتش شاهنشاهی) به حکم دادگاه انقلاب تیرباران شدند.....همسر عبدالوهاب‌خان انبساط‌ الدوله خواهر میرزا علی خان امین الدوله  (صدراعظم مظفرالدین شاه و نتیجه میرزا اسدالله نوری) بود که از او صاحب دو پسر و سه دختر شد، از جمله: افخم‌الملک، که با عزیزالملوک دختر شاه زاده عبدالصمد میرزا عزالدوله  (کوچک‌ترین پسر محمدشاه) ازدواج کرد و اعظم‌الملک که همسرش عفت‌الملوک خواجه‌نوری بود. او پدر عباسقلی خواجه‌نوری (۱۲۹۴–تا ۱۳۷۲) بنیان‌گذار علم آمار در ایران است. دختر دیگر تاج‌ماه‌خانم نام داشت که با میرزا علی شکوه‌الملک پسر میرزا محمد قوام الدوله ازدواج کرد و تنها پسرش حسین شکوه  رئیس دفتر مخصوص رضا شاه بود..... صدرالسلطنه صاحب چهار فرزند، سه دختر و یک پسر بود.  دختر آخر به نام تاج‌الملوک با حسین قدس نخعی  وزیرامورخارجه ایران ازدواج کرد. پسر صدرالسلطنه، نصرالله صدرنوری  تاجری بسیار نام‌آور و وارد کننده نخستین نسل اتوموبیل به ایران بود،  تنها دختر نصرالله صدرنوری، پریوش با عباس مؤدب‌ نفیسی پسر علی اصغر نفیسی (مؤدب‌الدوله) ازدواج کرد.... عفت‌الملوک و شوکت‌الملوک از برجسته‌ترین شاگردان کمال‌الملک بودند. از آنان تابلوهای ارزشمندی با شیوه‌های آب رنگ و رنگ روغن  و خامه دوزی برجای مانده است.... اشرف‌ الملوک همسر موسی میرفخرایی (معیرالملک) شد. او مادر نیره میرفخرایی شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار و سیاستمدار معاصر ایرانی بود. شوکت‌الملوک در سال ۱۲۹۴ با حسن الدوله خانشقاقی ازدواج کرد. فرزند آنان هوشنگ خانشقاقی، معمار معروف و سازنده اولین بنای بلند مرتبه ایران است.... ابراهیم خواجه‌نوری (زاده اسفند ۱۲۷۹ خورشیدی، درگذشته ۱۳۷۰ خورشیدی در تهران ) نویسنده، روانشناس، روزنامه‌نگار و سیاستگر ایرانی دوران معاصر می‎باشد. در سال ۱۳۲۲ و در دولت علی سهیلی، دعوت به همکاری در کابینه شد. وی ابتدا به ریاست اداره کل تبلیغات منصوب شد و سپس معاونت نخست‌وزیری هم ضمیمه کار او گردید. وی در مجموع در چهار دولت، معاون نخست وزیر بود.خواجه‌نوری از همان نخستین سال‎های فعالیت حرفه‌ای خود، به مباحث خودشناسی و روان شناسی علاقه مند بود و در کنار تألیفات و ترجمه‌های سیاسی و تاریخیش، در این زمینه‌ها نیز به تألیف و ترجمه می‌پرداخت. در واقع وی از نخستین کسانی است که برای شناسانیدن مفاهیم روان شناسی جدید و روانکاوی به فارسی زبانان کوشیده‌ است. کتاب روانکاوی که خواجه‌نوری آن را در سال ۱۳۳۶ تألیف کرده‌ است، نخستین اثر به زبان فارسی در این زمینه محسوب می‌شود. همچنین وی برای اولین بار، اصطلاح روانکاوی را، بعنوان معادل معنایی کلمه پسیکانالیز به کار گرفت و بدین ترتیب او را مُبدع و سازنده این اصطلاح و برخی واژه‌های دیگر در زبان فارسی می‌دانند.  فعالیت او در عرصه روان شناسی و روانکاوی در سال‎هایی که او از فعالیت سیاسی کناره گرفته بود، و به ویژه پس از انقلاب 57 و تا زمان مرگش تداوم و گستردگی بیش‏‎تری یافت. بخش مهمی از این فعالیت‎ها در سال‎های پایانی عمر او، به فعالیت در مکتب پناه (پنا) که در سال ۱۳۵۱ توسط خود او بنیان‌گذاری شده بود، منحصر گردید. بیش‎تر شهرت خواجه‌نوری به خاطر انتشار مجموعه کتاب‎های بازیگران عصر طلایی است، که نخست به صورت جزوه‌هایی از سوی او ارائه می‌گردید. وی نخستین مجلدات از این مجموعه کتاب‎های پرخواننده را بعد از شهریور سال ۱۳۲۰ و با بهره‌گیری از فضای آزادی  که در آن ایام پدید آمده بود، ارائه کرد.  خواجه‌نوری در ارتباط با این مجموعه کتاب‎ها مدعی گردیده بود که قصد دارد در چارچوب آن به انتشار شرح حال کلیه کسانی بپردازد که در دوران رضاشاه  مصدر شغل یا سمت مهمی بوده‌اند. در این راستا او موفق شد که بیوگرافی‌های کامل و خواندنی را از چند نفر از بازیگران «عصر طلایی» (کنایه از دوران سلطنت رضاشاه پهلوی)، منتشر سازد، امّا سایر بیوگرافی‌ها همچنان نانوشته ماند. امّا در میان مجموعه کتاب‎های بازیگران عصر طلایی، مهم‎تر از همه شرح حال‌ها، شرح حال «سربازیگر عصر طلائی» (رضاشاه) بود که طی دورانی که این کتاب‎ها منتشر می‌شد، در این زمینه آگهی‌های مکرر انتشار می‌یافت، امّا کتاب مذکور، هیچ‌گاه به چاپ نرسید. غلامعلی خواجه نوری دیپلمات عصر پهلوی بود. او پسر امیراصلان خان نظام الدوله و از نوادگان میرزا آقاخان نوری بود.غلامعلی خان تحت حضانت ناظم الاطبا (پدر سعید نفیسی) شوهر خاله‎اش پرورش یافت و تحصیلات مقدمانی را در ایران طی کرد. برای تحصیلات عالی به سوئیس و فرانسه رفت و پس از بازگشت به ایران در سال ۱۲۹۷ لقب نظام السلطان گرفت که پیش‎تر لقب پدرش بود. در همان سال‎ها در وزارت خارجه استخدام شد و چندی در ادارات آن وزارتخانه و چندی در مأموریت‌های خارجی خدمت کرد تا سرانجام به ریاست تشریفات وزارتخانه رسید....نظام السلطان از اعضای انجمن اخوت روابط نزدیکی با ملکه مادر داشت و سال‌ها پیشکار و رئیس دفتر او بود.  وی در جوانی دختر دکتر علی اصغر نفیسی را به همسری گرفته بود و صاحب یک فرزند به نام درخشنده بود... میرزا اسدالله صاحب چندین دختر بود. یکی از دختران او، با آقافتحعلی سینکی  ازدواج کرد. از این وصلت فرزندان متعدد متولد شدند، که معروف‌ترین آن‌ها مجدالملک سینکی نیای خاندان امینی است. مجدالملک خود از ازدواج با خواهر پاشا خان امین الملک هشت فرزند داشت، از جمله میرزا علی‌خان امین‌الدوله (صدراعظم مظفرالدین شاه) طاووس خانم، همسر معتمدالسلطنه (مادراحمد قوام و حسن وثوق) و هما خانم که همسر محمدعلی‌خان علاءالسلطنه و مادر حسین علاء بود. یکی از دختران مجدالملک نیز که انبساط‌ الدوله لقب داشت، با عبدالوهاب خان نظام‌الملک نوه میرزا آقاخان نوری ازدواج کرد. او مادر اعظم‌الملک و افخم‌الملک خواجه‌نوری بود. به نوشته عبدالله مستوفی  یکی از دخترزادگان میرزا اسدالله نوری همسر میرزا حسن پسر میرزا اسماعیل گرکانی بود...... ناظم‌الاطبا در آغاز همسری از خاندان دولتشاهی اختیار کرد که در جوانی درگذشت و از او دو فرزند ماند: یکی در کودکی درگذشت و دیگری علی‌اصغر نفیسی نخستین وزیر بهداشت ایران شد. همسر دوم او نیز در جوانی درگذشت و فرزندی به جا نگذاشت. همسر سوم جلیل‌الدوله از خاندان خواجه نوری بود و از جانب مادر دخترزاده میرزا فتح‌الله نوری برادرزادهٔ میرزا آقاخان نوری. جلیل‌الدوله چهار پسر و سه دختر داشت که نخستین آنان سعید نفیسی بود. نوه او حبیب نفیسی بنیان گذار و نخستین رئیس پلی تکنیک تهران ( دانشگاه صنعتی امیرکبیر) بوده است. سعید نفیسی دانش پژوه، ادیب، تاریخ نگار، نویسنده، و مترجم و شاعر، جزء نسل اول استادان دانشکده تاریخ دانشگاه تهران است...»       

به این ترتیب تنها با بعضی از اعضای خانواده هزارفامیل خواجه نوری  آشنا شدیم. می‏بینید که برای توجیه حضور خود در صحنه سیاسی و فرهنگی تاریخ معاصر، چه گونه نیای خود را به بدنه سلسله قاجار می‎چسبانند و چه گونه همه با هم نسبت فامیلی دارند. و به غیر از آن با خانواده هزارفامیل دیگر نیز از طریق ازدواج نسبت فامیلی پیدا کرده‎اند. اعضای این خانواده‎ها بعدها بدنه سیاسی، فرهنگی و علمی و پزشکی جامعه عصر پهلوی را تشکیل داده‎اند.  حالا نگاهی به شجره نامه خاندان معروف «امینی» بیندازید که البته خود آن‏‎ها باز هم با خواجه نوری‎ها نسبت فامیلی دارند:



علی امینی از رجال معروف عصر پهلوی فرزند محسن امین الدوله داماد مظفرالدین شاه و نوه علی امین الدوله (صدر اعظم مظفرالدین شاه) و نتیجه میرزامحمد خان سینکی (وزیر و منشی عهد ناصری) است. همان طور که در تصویر می‎بینید حسین علاء، احمد قوام، حسن وثوق و... همه با هم نسبت فامیلی دارند. خود علی امینی در جوانی با بتول وثوق دختر حسن وثوق (وثوق الدوله) رئیس الوزرای دوره قاجار و عاقد قرارداد 1919 ازدواج کرد. اگر از این یهودی آنوسی هزار فامیل بپرسید که پدرش مالک معروف عصر پهلوی این همه ثروت و املاک را چه گونه صاحب شده، جواب می‎شنوید:

«لشته نشا یکی از محال معمور گیلان است و در همان جا است که تفریح گاهی به نام زیباکنار به چشم می‎خورد و همان جا است که مشمول مرحله اول قانون اصلاحات ارضی شده و بین زارع و دهقان تقسیم گردیده است. لشته نشا مرکب از 42 قطعه آبادی است که ناصرالدین شاه قاجار به عنوان تیول به صدراعظمش حاجی علی خان امین الدوله مرحمت فرمود. این تیول یا بخشش شاهانه یک امر ساده و پیش پا افتاده بود که کم‎ترین اشکال درباره‎اش تصور نمی‎شد. چه، از این پیش‎تر نیز عطایایی یکسان به کسان دیگر مرحمت شده و هیچ قانون و سنتی جلوی این بذل و بخشش‎های سخاوتمندانه را نمی گرفت و مردم مناع للخیری هم که مخالف این کارهای ثواب باشند بیدار نبودند. پادشاهی بود حاتم صفت که به همسایگانش «امتیاز» و به صدراعظمش «لشته نشا» می‎بخشید. و هیچ جای این کار ایراد نداشت.... در هر حال ثروت خاندان امینی از این سرچشمه فیاض جوشیده است. کما این که مالکیت‎های عمده دیگر نیز از همین ممر و یا از راه قبول هدیه و تکیه به زور و گردنکشی مایه گرفته است...» ( سردار جنگل، ابراهیم فخرایی، ص 86)

بنابراین ثروت این یهودیان آنوسی از طریق بخشش شاهان قاجار که برهوت بی‎صاحب ایران را به میل خود تقسیم می‎کردند به دست آن‎ها رسیده و جای هیچ اعتراضی هم نیست.
********
آقا محمد خان ظرف ده - یازده سال آینده تمامی ایران را به جز شیراز تصرف می کند و در تمام این مدت بارها به خاطر شورش و نافرمانی خان‎های محلی قاجار کشورگشایی را نیمه تمام گذارده و به سرکوب برادرانش می‎پردازد. حالا شیراز دست شاهزاده جوان و شجاعی به نام «لطفعلی خان زند» است که عازم جنگ با آقامحمدخان می‎شود و اختیار شهر شیراز را به دست  «حاجی ابراهیم کلانتر» می گذارد که یهودی زاده‎ای جدید الاسلام است. حاجی ابراهیم  در نهایت  به خان زند خیانت کرده و  او را به شیراز راه نمی‎دهد. پس از کشته شدن لطفعلی خان، آقامحمد خان بدون داشتن رقیبی تاجگذاری می کند. و استخوان‏‎های کریم خان را به تهران منتقل و درآستانه سرای سلطنت خود دفن می‎کند تا هر روز استخوان‎های دشمن را پایمال کند.


این کلاه مسی نقاشی شده جدید که در موزه کاخ گلستان نگهداری می‎شود، تاج آقا محمدخان قاجار است. این شیء گلدان شکل را کارمندان کنیسه در اصفهان که نام «هنرمند» دارند، برای او تدارک دیده‎اند تا خلاء اسناد تاریخ معاصر ایران هر طوری که هست پر شده باشد. حتی با یک کاسه مسی میناکاری شده. به نظر شما ساخت این ظرف مسی که «تاج» نام دارد چه قدر هزینه و زمان برده و چه قدر می‎ارزد؟



در تصاویر موجود از آقامحمد خان آن ظرف مسی را بر روی سر او مشاهده نمی‎کنیم. 
تاریخ معاصر ساخت تالار تخت مرمر مجموعه کاخ گلستان را به کریم خان زند و آقامحمد خان نسبت می‎دهد تا پادشاهی که در دوره سلطنتش حتی سکه‎ای ضرب شده از او باقی نمانده، حداقل بی جا و مکان نباشد. نقل است که بخش‎هایی از این کاخ را آقامحمد خان از ارگ کریمخان کنده و از شیراز به تهران آورده. آن هم در سرزمینی که بین شمال و جنوب و شرق و غرب آن هنوز راه و جاده مناسب وجود ندارد.  

«ساختن تالار مرمر در تهرانی که 6- 5 ماه از سال در چنین بنایی از سرما نمی‎توان زندگی کرد، کندن تالار تخت کریم خان و آوردن آن از شیراز به تهران و کار گذاشتن آن در تالار تخت مرمر نتیجه استبداد رأی آقامحمد خان است.» ( شرح زندگانی من، عبدالله مستوفی، جلد اول)
 
 تصویر رضاشاه  که ظاهراً مشغول بیرون آوردن استخوان‏‎های کریم خان از مجموعه کاخ گلستان است و نمایش اعاده حیثیت از شاه زند به راه انداخته است.

در سمت راست رضاشاه عبدالحسین تیمورتاش، در حالی که شمشیر کریم خان را نگه داشته، مهندس شریف‌زاده، و سینی حاوی استخوان‎ها قرار دارند. در روایت‎ها این استخوان‎ها زیر پله دفن شده‏‎اند و در محلی  که مستخدمین آقامحمد خان، موقع سلام با کفش آن جا بایستند. ولی  تصویر ساختمان پشت سر رضاشاه به تالار سلام کاخ گلستان نمی ماند و حداقل بنده چنین فضایی را در مجموعه به یاد ندارم.

مهندس شریف زاده  که بر روی خاک نشسته، بعد از حفاری به اندازه یک سینی چای استخوان یافته است. 

ورودی تالار سلام



ایوان تخت مرمر 

این تخت نمادی از تخت حضرت سلیمان است که بر روی دوش دیوان و پریان قرار داشته، و در ساخت آن باز هم ‎ردپای «هنرمندان» اصفهان دیده می شود.هیچ بخشی از مجموعه کاخ گلستان نماد و نشانه‎ای از آن چه فرهنگ ایرانی یا اسلامی نام دارد به چشم نمی‎خورد که در یادداشت بعد درباره آن بیش‎تر صحبت خواهد شد.  (ادامه دارد)           

نهضت جنگل - ادامه

جمعه 30 بهمن 1394


«اگر نسل جوان و مبارز ما بعد از شهریور بیست که مبارزه ای وسیع علیه ارتجاع و استعمار و برای آزادی و عدالت را آغاز کرد، از تجربه نسل های مبارز و انقلابی ما در عصر مشروطه و دوران بعد از آن اطلاع داشت و اگر تاریخ آن دوران را به درستی می دانست... آن همه ضایعات بر  جنبش آزادی بخش مردم وارد نمی شد و آن همه از فرزندان رشید خلق فدای خیانت ها و خطاهای کسانی نمی شدند که پیش از آن هم امتحان خود را داده بودند.  چگونه می توان بدون یک شناسایی منطقی و تحلیلی از گذشته لااقل نزدیک، ارزیابی درستی از نیروها و جریانات اجتماعی در اختیار داشت و چگونه می توان بدون مشعلی از عبرت های آموزنده تاریخی راه آینده را روشن نمود؟

اگر مبارزان خلق ما که در این دوران حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان را قبله آمال و آرزوهای خود می دانست رفتار دولت نوین و انقلابی شوروی با نهضت جنگل را پیش چشم داشتند، دگر بار فریب سیمای انقلابی دولت شوروی را نمی خوردند. آن چه در 15 سال گذشته در متن حرکت های انقلابی خلق ما اتفاق افتاد نشانه بارزاین انقطاع در تداوم انتقال تجربیات تاریخی است. »( وقتی مارکسیست ها تاریخ می نویسند- دفتر اول - درباره نهضت انقلابی جنگل - واقف شریفی- آبان 57)

 

به راستی به چه علت نسل جوان و مبارز این سرزمین، بیست سال بعد از مرگ میرزا کوچک خان، درباره حیات و مرگ و علل شکست نهضت او هیچ چیز نمی داند و اشتباهات گذشته را دوباره تکرار می کند؟

----------------------------------------------------------

 

کتابی که به عنوان اصلی ترین منبع شناخت نهضت میرزا کوچک خان معرفی کرده اند، آن چنان انباشته از مطالب بی سرو ته و دراز گویی های بی مورد است که حوصله محقق را به سر می آورد و او را از دنبال کردن مطلب باز می دارد. به واقع صرف وقت و انرژی، برای مطالعه چنین خزعبلاتی  حاصلی جز تلف کردن عمر به همراه ندارد. باقی منابع نیز اغلب رونویسی از این کتاب اند و سندی بیش از این برای شناخت نهضت قلابی انقلابیون  جنگل در اختیار ندارند.

نویسنده بسیار کوشیده است که  قیام گیلان را در بستر تاریخ معاصر ایران به زور بنشاند. اما حاصل کار او و شخصیتی که از میرزا به تصویر کشیده، مانند وصله ناجوری بر پیکر فرهنگی صد سال اخیرایران و حیات سیاسی نیم قرن اول آن ازآب درآمده است. جامعه ای که وی در کتاب اش متصور شده  نه به ایران عصر قاجار شبیه است و نه دوران رضاخان.

در داستان او روسیه و انگلیس و دولت عثمانی را هم زمان مشغول تجاوز و غارت کشور ایران می بینیم ،  ارتش آلمان هم وسط داستان دائم از این سو به آن سو می رود و دایه مهربان تر از مادر برای مردم ما شده است. در عین حال فساد دربار و کارگزاران حکومت قاجار نیز امان مردم را بریده است. حالا میرزا کوچک نامی آمده  تا خون های به ناحق ریخته شده در مشروطه را دوباره  احیا کند.

اما یک قهرمان ملی در برابر این همه ظلم  و تجاوز داخلی و خارجی به چه صورت می تواند مبارزه کند؟

یا باید اسلحه و پشتیبانی مردمی قوی داشته باشد و یا هوش نظامی و سیاسی  بالا که با استراتژی و تکنیک های جنگی خود به نبرد با متجاوزین برخیزد

درباره پشتوانه مردمی او حرفی نمی توان زد. قیام هفت ساله او ازداستان های نفاق و خیانت یاران اش مملو است و می ماند باقی مردم ایران که تا همین امروز نیز او را به درستی نمی شناسند. در سراسر کتاب فخرایی نیزازتکنیک های جنگی و استراتژی های میرزا  علیه دشمن چیزی گفته نشده است.

«در کادر رهبری جنگل افراد ورزیده مبرزی که وارد به سیاست جهانی باشند کمتر دیده می شود. حتی خود میرزا یک مرد دینی است نه رهبر انقلابی  و جامعه شناسی و سیاست نمی داند و فقط شور آزادی در سردارد و البته اشتباهات و ناپختگی های سیاسی فراوانی مرتکب شده » که  نویسنده کتاب با وقاحت تمام  آن را صفت شرقی ها می داند.

در حقیقت میرزا قهرمان ملی نیست . بلکه فردی ناوارد به مسائل اطراف اش است که اگرچه داوطلبانه راه مبارزه مسلحانه را انتخاب کرده ، اما با قیام اش تنها خود را مضحکه نموده  و جانش را ازدست داده است.



این تصویر میرزا کوچک خان یک روز پیش از عزیمت اش به لنکران است. ایستاده در مقابل ساختمانی که قالیچه ای از آن آویزان است!!!! از همان نوع بک گراندهایی که در تصاویر قاجاری دیده ایم.

ظاهراً نامه ای از آن سوی مرز رسیده است. کارگران و دهاقین «لنکران» سلام و درودهای خود را به کارگران ایرانی رسانده اند که حاصل دسترنج شان را سرمایه داری انگلیس چپاول می کند!!!!

میرزا به محض دریافت نامه تصمیم می گیرد سفری با پای پیاده به لنکران داشته باشد تا از نزدیک با اوضاع و احوال کمیته آشنا شود.اما بعد از راهپیمایی های شبانه روزی و فرار از دست مأموران، خسته و بی هوش و بی رمق توسط رفیق مبارزاش جمال سیاه گوشه جاده رها می شود. دو روز بعد به هوش می آید و با طی مسافتی یک کیلومتری ویک روزه خود را به قهوه خانه ای می رساند که صاحب آن شب قبل میرزا را با چهره ای نورانی در خواب دیده است. میرزا با  کمک او خود رابه لنکران می رساند، اما به محض رسیدن متوجه می شود که نیروی سرخ از آن جا بیرون رفته است. بنابراین دست از پا دارازتر راه رفته را دوباره بازمی گردد. این بار به سلامت و بی هیچ نوع مزاحمت و غش و ضعفی.

نویسنده همین جا داستان میرزا را نیمه تمام گذاشته و چندین برگ کتاب اش را به رساله تعبیر رویای ابوعلی سینا اختصاص می دهد تا سندی بر اثبات صحت خواب صاحب قهوه خانه تراشیده باشد و کتاب قصه 560 صفحه ای اش قطورتر شود. 

 برای من عجیب است که ابراهیم فخرایی که یار فرهنگی و منشی کوچک جنگلی معرفی شده  است، در هیچ صحنه داستان کتاب اش در کنار انقلابیون حضور ندارد و ارتباطی بین آن ها به چشم نمی خورد.اما از تمام اتفاقات این قیام و دیالوگ های میرزا و نامه نگاری های او در دل جنگل خبر دارد و مانند دوربینی  که در گوشه ای از جنگل نصب شده ، مشغول ضبط ریزبه ریز حوادث و بعد «روایت » آن برای خواننده ایرانی است.

 بنیان اندیش می تواند از سطر سطر کتاب او ایرادهای اساسی بگیرد. اما یک نگاه سطحی و کوتاه نیز کافی است تا عمق حقه بازی های یهودساخته را درصفحات آن بتوان تشخیص داد. حقه بازی هایی علیه  سرزمینی که هنوز آثار زخم پوریم را بر چهره دارد و درصدد  است تا هویت ملی خود را از میان هزاران برگ مطالب قلابی و دروغ و فرهنگ و سنن توراتی باز شناسد و خود واقعی اش را به منصه ظهور برساند.      

«میرزا عقب افتادگی ایرانیان را نتیجه بی فرهنگی می دانست(!!!) و مصمم بود به افتتاح مدارس پردازد.... و معتقد بود تعلیمات مدارس حتماً باید اجباری و مجانی باشد... و این توفیق جز در سه سال آخر عمر جنگل به دست نیامد. جنگل توانست علاوه بر تکمیل دبستان نصرت فومن، چهار باب دبستان در صومعه سرا، شفت، کسما و ماسوله تاسیس نماید و خدمتگزاران کهن و علاقمندان به فرهنگ را به همکاری دعوت کند. حتی زمینه تأسیس یک باب دبیرستان(!!!) شبانه روزی نیز در کسما تدارک شده بود که با سوانح اخیر انقلاب مواجه گردید و جامه عمل نپوشید...»( همان منبع - صفحه 43)

با چنین خزعبلاتی باید قهرمانان را به نسل جوان شناساند. فخرایی از زبان میرزا از برنامه احداث دبیرستان در گیلان آن هم به زمان قاجار خبر می دهد .هر چند کلمه «دبیرستان» ازاختراعات عصر پهلوی است. وی در مرامنامه جنگلیان از برابری حقوق زن و مرد باز هم در عصر قاجار سخن می راند و برای 18 ساله ها حق رأی قائل می شود(!!!) و بدتر از همه هنگامی است که  تبلیغ بی فرهنگی و عقب ماندگی و خیانت پیشگی ملل مشرق زمین را می کند:

«در مغز ایرانی خصوصاً و در میان بعضی از شرقی ها نوعاً یک سلسله افکار ناصواب و غیرمتناسب با دنیای امروز رسوخ یافته که مولود تربیت استعماری و نداشتن رشد اجتماعی است و بدین جهت است که گله هیچ پیغمبری را تا آخرین ساعات روز نمی چرانند(!!!!!!!!)» ( همان منبع)

سپس بعد از آن همه توهین به فرهنگ و مردم ساکن این سرزمین، ناگهان از آن ها در امر انقلاب  مساعدت و یاری می طلبد. از همان کسانی که معتقد است گله هیچ پیغمبری را تا آخرین ساعات روز نمی چرانند:

 «ما قبل از هر چیزطرفدار استقلال مملکت ایرانیم. استقلالی به تمام معنی کلمه، یعنی بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی، اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی... ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم، این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به همصدایی کرده، خواستار مساعدتیم.» ( روزنامه جنگل، شماره 28، سال اول) «معهذا در کنگره منعقده در کما به سال 1299 شمسی روش اجتماعیون را انتخاب و مشی آینده جنگل روی مقررات مدونی به مبنای اصول سوسیالیزم بنیاد نهاده شد.» ( همان، ص 52)

حالا کنیسه در قصه پردازی های خود سهمی هم برای روس ها در نظر می گیرد و نوبت خیمه شب بازی آن ها فراهم می شود. با وجودی که تنها سه سال از تشکیل حکومت کمونیستی در شوروی می گذرد، انقلابیون جنگل را نیز ناگهان در سیمای سوسیالیستی می بینیم.

اما  تاریخ نگاری آکادمیک یهودی متوجه نیست که هر قدرنفوذ سوسیالیسم را در ایران به عقب و جلو برد یا توسط شعر فارسی افکار صوفی گرایانه و « باری به هر جهت» به جامعه تزریق کند، مردم ایران، در تاریخ معاصر، هنگام مبارزه برای کسب استقلال و قطع نفوذ استعمار، همواره به بزرگ ترین نیروی محرکه فکری خود یعنی « اسلام» وصل بوده اند و وقعی به گرایش های چپ و راست سیاسی نگذاشته اند.

در ثانی جامعه ایران عصر قاجار نه جامعه ای کارگری که ارباب - رعیتی معرفی شده. کاش دوربین یهودیان جدا ازعکس های قلابی میرزا، از گیلان زمان وی نیز تصاویری به یادگار ثبت می کرد که مرکز آن رشت، کانون فعالیت احزاب دموکرات و اتفاق و ترقی معرفی شده است.

اما می شود به این عکس های آشنا نگاهی  دوباره انداخت.

 

 


 

   


این ها تصاویر مردم عصر قاجار معرفی شده اند. ارتش شوروی از بین این جماعتی که هنوزدر حد رعیت هم نیستند، به دنبال پرولتاریا می گردد و امثال کوچک خان جنگلی و کلنل محمدتقی خان پسیان برای این مردم  آزادی و برابری می خواهند. برای این توده انسان های مهاجر و بعضاً کومه نشین چه تفاوتی دارد، در پایتختی که دقیقا نمی دانند کدام طرف است، احمد شاه نامی برتخت سلطنت نشسته باشد یا محمدعلی شاه؟

برای همین است که اختراع یک طبقه بورژوا وسط این جماعت ارباب و رعیت ضرورت می یابد. 

طبقه ای از ملاکین و بازرگانان و روحانیونی که گاها با اجنبی همکاری می کنند و به جان ملت می افتند و هم زمان سنگ ملت را نیز به سینه می زنند. و لایه نازکی از روشنفکری که غم مردم را می خورند، انقلاب مشروطه راه می اندازند و قهرمانانی از چهارگوشه این سرزمین را به میدان مبارزه علیه استبداد می فرستند. 

حالا دیگرعقب ماندگی اقتصادی و فرهنگی این سرزمین را به اسکندر و مغول و عرب شمشیر به دست نمی توان نسبت داد. این بار روسیه و انگلیس مسئول نابسامانی های عهد قاجار معرفی می شوند که استعمارگرترازآن ها هم الگوی دیگردر جهان معاصرنمی شناسیم. آن چه که نام « دخالت» اجنبی در امور داخلی ایران عصر قاجار به خود گرفته، درواقع مجموعه داستان هایی است برای توجیه و سرپوش علت واقعی حضور این کشورها در منطقه ما و پرت کردن حواس این ملت از اصل ماجرا.

مورخین داخلی و خارجی حول محور این «دخالت ها»، مثلاً قرارداد 1919 ایران و انگلیس و... سروصدای زیادی به پا کرده اند، اما درمیان این همه هیاهوی جنگ و خیانت و قرارداد و... هرگز اشاره ای در باب پروژه های دردست اجرای آنان نمی کنند.

کسی نمی پرسد چرا این دول اجنبی در کشورما آزادانه برای خود خط تلگراف می کشند و ارگ بم می سازند. چاه نفت می زنند و ازشهرهای نوظهور ایران عکس های هوایی تهیه می کنند و برای ورود پادشاهی جدید صحنه سازی می کنند وعملیات تاریخ سازی برای این سرزمین را به پیش می برند....              
    ارتش روسیه که هنگام انقلاب 1917 نیروهای خود را ازایران بازگردانده بود، این بار با نام ارتش سرخ شوروی همراه پیامی وارد بندر انزلی شده است. میرزا با آن ها وارد مذاکره می شود. زمان آن رسیده تا ایران نیز برای مبارزه با استعمار انگلیس تحت لوای پرچم کمونیسم درآید




ظاهراً جنگلی ها در منزل جناب شهردار بسیارراحت و خودمانی هستند که برای ژست کف زمین دراز کشیده اند، با فرم کلاه هایی که متعلق به مردم گیلان نیست. این جا هم در پس زمینه تصویر، به غیراز بخش خط خطی شده سمت راست، در باقی قسمت ها همان قالیچه ها را می بینیم که از جایی آویزان کرده اند. به نفر سمت چپ ایستاده در ردیف بالا نگاه کنید که برایش کت سفیدرنگ نقاشی کرده اند. این سرهایی که در تصویر به بدن وصله شده اند، مشغول مذاکره با دولت شوروی اند. میرزا برای مبارزه با دولت متجاوز انگلیس با تجاوزگر دیگری متحد می شود. بعد به رشت رفته وانقلاب سرخ ایران و اعلامیه تأسیس «حکومت موقت جمهوری شوروی ایران» را به مردم ابلاغ می کند. بلافاصله کمیته ای در رشت تشکیل می شود و خود میرزا سمت سرکمیسر و کمیسر جنگ را در آن برعهده می گیرد و حدس بزنید مسئولیت کمیسر خارجی این کمیته به عهده کیست؟ یکی از اعضا حزب عدالت باکو، سید جعفر پیشه وری!!!!! که هم زمان با ارتش شوروی وارد گیلان شده است.  

 

با این همه  آیا این انقلابیون جنگلی از مسائل سیاسی روز جهان اطلاعات جامعی داشتند؟ رهبرشان که این گونه نمی نماید:

 

«جنگلی ها به استثناء یک عده معدود بقیه عبارت بودند از مشتی کاسب و زارع و خرده مالک و پیشه ور که از امور سیاسی و نقشه های جنگی بی بهره بوده اند. در کادر رهبری جنگل افراد ورزیده مبرزی که وارد به سیاست جهانی باشند کمتر دیده می شد.  نفاق و خود خواهی که از خصایص مسلم شرقی هاست(!!!) ایجاب می کرد که مطامع احتمالی کوته نظران با زنجیر آهنین سوگند مقید گردد و منافع فرد در مقابل مصالح اجتماع مهار شود. » ( صفحه 52 و 53)  

 »اهم وقایع جنگل مقارن با زمانی است که از طرف عمال بیگانه و مخالفین نهضت آزادی ایران، تخم نفاق و دوگانگی افشانده شد و یکپارچگی جنگلی ها بر هم زده شد. رضا افشار رئیس دارایی گیلان مأمور بود تا دو زعیم جنگل حاجی احمد کسمایی و میرزا کوچک خان را نسبت به هم ظنین کند و در مقابل یکدیگر وادارد.» ( صفحه 53)

موضوع لحظه به لحظه مضحک تر می شود. اصولاً تا زمان رضاشاه در این مملکت مالکیت زمین و خانه و... به شکل سند ثبت شده  رسمی مفهومی نداشته است. بنابراین وجود اداره دارایی آن هم در عصر قاجار چه معنایی می تواند داشته باشد؟ همچنین تا قبل از زمان رضاشاه نیز داشتن نام و نام خانوادگی به سیاق امروز همچون رضا افشار یا احمد کسمایی نیز معمول نبوده استدر عین حال با همه ناپختگی و بی سوادی، هنگامی که جنگلی ها از مشی سیاسی و مرامنامه خود صحبت می کنند ناگهان با فیگورهای روشنفکری و تجددخواهی عصرحاضر روبه رو می شویم:

 -مصونیت شخص و مسکن از هر نوع تعرض و حریت اقامت و مسافرت.

 -آزادی فکر، عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلام.

 -هر یک از افراد ملت که به سن شصت سالگی برسد از طرف حکومت حقوق تقاعد دریافت خواهد کرد و در مقابل آن ترویج ادبیات و اصلاح اخلاق جماعت را عهده دار خواهد بود.

 -تساوی زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی!!!!!!!!

- هر یک از افراد 18 ساله حق رای و 24 ساله حق انتخاب شدن را دارا هستند.

 -تعلیمات ابتدایی برای کلیه اطفال مجانی و اجباری است.

 -انفکاک روحانیت از امور سیاسی و معاشی.

 -ممنوع بودن کار و مزدوری برای اطفالی که سن شان به 14 نرسیده است

- حبس مقصرین به اعمال شاقه باید به مدرسه و دارالتربیه اخلاقی تبدیل شود و..........

این درویش افسرده یکی از جنگلی هاست. به دست های او دقت کنید و بخصوص به دست راست اش که معلوم نیست به کجا تکیه داده. امتداد لوله اسلحه بر اساس فرم قرارگرفتن آن بایستی در پشت سر و یا کنار موهای سرش خود نمایی می کرد!

جنگلی ها مصمم بودند مادامی که به هدف شان نرسیدند، به آرایش سرو صورت نپردازند. چهره های آن ها با ریش های رستمی شان به نوعی اساطیر و پهلوانان افسانه ای را دراذهان زنده می کرد!!!

هرچند که ریش انبوه از کسی قهرمان نمی سازد.

در اسناد عصرقاجار هرجا عکسی از یاران میرزا مشاهده می کنیم، در پس زمینه تصویر، چند درخت سبز شده تا نشان دهند این مبارزین در دل «جنگل» مشغول دفاع از سرزمین خود هستند. اما این جنگل چگونه چندین هزار سرباز را در لابه لای شاخ و برگ درختان خود اسکان داده است؟ در کلبه جنگلی یا خانه درختی یا شاید در فضای پرباران گیلان بر روی گل و لای زمین چادر نصب می کرده اند؟


تصویر سرهم بندی شده ای از یاران میرزا که مثلاً وسط جنگل هستند.


گل و بته هایی که در اطراف این نقاشی کشیده اند نیز به این معنی است که آن ها وسط جنگل هستند. بهتر است مزاحم استراحت شان نشویم. مخصوصاً مزاحم آن نفری که به شکل ایستاده خستگی در می کند.



تصویر ارواح بالای سر میرزا



 

همان عکس با اندکی تفاوت

 



به دو مأمور ایستاده در سمت چپ و راست تصویرنگاه کنید که مانند مترسک سر جالیز بعداً به تصویر اضافه کرده اند. میرزا مشغول مذاکره با مأموران دولتی ایران است . ظاهراً از آن همه جنگ و گریز به نتیجه ای نرسیده اند و حالا از در صلح وارد شده اند.


 آتش جنگ جهانی اول در دنیا شعله ور شده و مردم اروپا به جان یکدیگر افتاده اند. تاریخ نگاری آکادمیک یهودی، هم زمان با این جنگ جهانی ، در ایران پوریم زده نیز صدای اعتراض ملی بلند می کند تا خاموشی 2500 ساله این سرزمین همچنان پوشیده بماند. اما عجیب است که این انقلاب و خیزش هفت ساله از نظر عموم مردم ایران پنهان وناشناخته مانده است. چطور ممکن است در گوشه ای از یک سرزمین به مدت هفت سال قیامی صورت گیرد و باقی مردم کشور از آن بی اطلاع باشند. با وجودی که نهضت جنگل در همان زمان روزنامه چاپ می کرده است.



این تصویرصفحه ای از روزنامه جنگل است که نشرآن تنها دوسال دوام آورد. در شماره ای از آن به دولت ایران اعتراض شده است که چرا سفیر اتحادجماهیر شوروی را به رسمیت نمی شناسد و در شماره دیگر شعری جامانده از دهخدا به چاپ رسیده که درمجموعه آثار او وجود ندارد.

اما مخاطب این مطالب منتشر شده چه کسانی بودند؟ اکثر مردم ایران حتی درزمان محمدرضاشاه نیزروستانشینانی بودند که سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند.

یک سر انقلاب جنگل را به نهضت مشروطه  وصل کرده اند و سر دیگر آن را به دست رضاخان میرپنچ سردار سپه سپرده اند  تا به این ترتیب نشان دهند که رضاخان اگرچه مانند دیگر پادشاهان خاورمیانه بی اصل و نسب است، اما ناگهان از آسمان بر تخت شاهی این سرزمین فرود نیامده و در جنگ قدرت با مخالفان و نشان دادن شایستگی های خود به این منصب انتخاب شده است.

کوچک خانی را که ارتش روسیه و ارتش انگلیس، حتی با بمباران هوایی نتوانستند حریف او شوند، رضاخان در چشم به هم زدنی مغلوب کرد. 

به این ترتیب در کتاب های تدوین شده یهودی هرچه به زمان معاصر نزدیک ترمی شویم، شخصیت های واقعی نیز به ناچار وارد قصه های یهودساخته می شوند تا پازل تاریخ سازی ایران تکمیل شود.

در این قصه ها لنین با میرزا بر سر مسائل منطقه نامه نگاری می کند.  پیشه وری به یاری او می شتابد و رضاخان مأمور سرکوبی اش می شود.

هرچند مرحوم لنین روح اش هم خبر ندارد که با میرزاکوچک نامی مکاتبه کرده باشد. اما امیدواریم نسخه ای از این نامه ها حداقل برای فریب تاریخ در آرشیو حزب کمونیسم شوروی موجود باشد. از جنگلی ها که چنین انتظاری نمی توان داشت. آن ها با ادعای این که آرشیو نامه ها و اسناد انقلاب جنگل در رودخانه تتف رود  افتاده، خود را از پاسخگویی به تاریخ معاف و راحت کرده اند.

ادامه دارد....

نهضت جنگل

جمعه 8 خرداد 1394


اثر بالا معروف ترین تصویر میرزا کوچک خان جنگلی است. اثری که در اصل یک نقاشی است نه یک عکس.

تاریخ نگاری آکادمیک دنیا علت عقب ماندگی جامعه ایران ازلحاظ سیاسی و فرهنگی را دیکتاتوری حاکمین نالایق قجری واز سوی دیگر استیلای 150 ساله کشورهای استعمارگرغربی همچون روس و انگلیس براین سرزمین می داند تا به این ترتیب نوظهور بودن بافت مدنی جامعه ایران آشکار نشود.


آنها به تناسب این داستان ها برای اقوام مختلف جامعه ایران قهرمانان ملی نیز تراشیده اند. قهرمانانی که جنبش های آزادیخواهانه شان در این قصه ها نباید به سرانجامی برسد. چرا که حاصل و اثری از آن همه رشادت در زندگی مردم این سرزمین به چشم نمی آید و آرمان های این مردم بی سرانجام باقی مانده است.

از رئیسعلی دلواری برای مردم جنوب ایران تا ستارخان و باقرخان برای ترکان، محمد تقی خان پسیان برای خراسانی ها وحالا میرزا کوچک خان جنگلی برای خطه گیلان که مردم اش اطلاعات چندانی ازقیام او دردل جنگل ندارند و سردار این جنبش را به خوبی نمی شناسند و نمی دانند چگونه فکر وعمل می کرده.

یگانه قهرمان ملی واقعی این سرزمین دکتر مصدق است که سایه حضور و نقش او هنوز با ملی شدن صنعت نفت بر سر ما محسوس است.

مردم ایران اگرچه درصحنه اجتماعی وسیاسی کم تجربه، اما مردمی بسیارباهوش اند که باعکس العمل های جمعی خود نسبت به حوادث هشتاد سال اخیر، همواره حضورخود را در صحنه اعلام کرده اند. نمونه بارز آن، انقلاب 57 است که بی هیچ مدیریت وهدایتی حکومت پهلوی را توانستند سرنگون کنند. آنها آرام آرام هزینه های تاریخی را می پردازند و با دوست ودشمن خود آشنا می شوند وبه عنوان شهروندان این سرزمین رشد اجتماعی ومدنی کسب می کنند و سرانجام نیز سرنوشت خود را به دست مدیریتی ملی و دل سوز خواهند سپرد. این آینده ای است که نه برای ایران، بلکه برای تمام خاورمیانه قابل پیش بینی است.


تاریخ نگاری آکادمیک معاصر ایران، انقلاب جنگل را ادامه نهضت مشروطه در عصر قاجار می داند و به این ترتیب برای سرزمین گیلان نیز سهمی درمبارزات ملی قائل می شود. از آن جا که پرونده این انقلاب قلابی و سلسله قاجار مدت ها پیش توسط بنیان اندیشان بسته شده است، همین مسئله جعلی بودن نهضت جنگل را در تاریخ معاصر خود به خود اثبات می کند.

اما مردم ایران آن طور که باید درباره نهضت انقلابیون جنگل اطلاعاتی ندارند وهنوزکه هنوزاست حرف وحدیث وسوالات بی شماری پیرامون قیام میرزا کوچک خان برسر زبان هاست. مورخان طبق معمول علت آمیخته شدن قیام وی را با افسانه خالی بودن دست محققان ازآرشیو جنگل، (حاوی اسناد و نامه ها) که درون چند جامه دان جای داشته و در تتف رود به دست قواء مهاجم افتاده، می دانند.

ظاهراً معروف ترین اثری که درباره میرزا کوچک خان تا همین امروز تألیف شده «سردار جنگل» اثر ابراهیم فخرایی است که در سال 1343 توسط انتشارات جاویدان به طبع رسیده. وی را از یاران نزدیک میرزاکوچک خان معرفی کرده اند تا به این ترتیب برای زندگی و مرگ میرزا شاهد عینی تراشیده باشند.

اثر او را تحقیقی بدیع درزندگی نظامی این مبارزآزادیخواه می دانند که برای نخستین بار دراختیار مردم قرار گرفته است. نویسنده اذعان می دارد که بخشی از تصاویر کمیاب این کتاب توسط تاجری به نام یحیی حریریان ( از بازرگانان رشت) در اختیار وی گذاشته شده است.

نام «یحیی حریریان» تصویر زیرزمین های کنیسه را درذهن بنیان اندیش تداعی می کند که چند خاخام درآن مشغول چسباندن تکه های عکس و سرهم کردن تصویری هستند که قرار است قهرمان داستان قلابی آنها ازتاریخ ایران باشد.

مطابق معمول اسناد وگزارش هایی که کتاب به آن اتکا کرده، سطحی و آبکی است و گویا در آن مشغول فریب دادن کودکان هستند. این کتاب های جعلی ساخته دست یهود که سراسر انباشته ازدروغ های شاخدارو مطالب ضدو نقیض است، برازنده قبای مردمی است که حافظه تاریخی و سواد خواندن و نوشتن ندارند و به تازگی وارد صحنه سیاسی و اجتماعی شده اند. اما بی شک «برآمدن مردم» به صحنه همین اجتماع مدت هاست که معادلات ذهنی یهود را به هم ریخته و نقشه های آنان را نقش برآب کرده است  :

« در سابق بیان کردیم که میرزا مردی سریع التاثر و به اصطلاح امروز نازک نارنجی بود و اکنون اضافه می کنم که شدت و حدت تاثر و احساساتی بودن صرف، اگر از نظر فرد نگریسته شود چندان قابل اهمیت نیست. ولی از نظریک سیاستمدارانقلابی که بایستی با دارا بودن صفات نرمش و قابل انعطاف با حوادث روز مقابله کند و تابعان و همقدمانش را رهبری نماید واز نزدیک ترین راه و بهترین وسایل به هدف برساند، نقص است.» (سردار جنگل - ابراهیم فخرایی، صفحه 43)

بالاخره متوجه نشدم که میرزا کوچک خان یک انقلابی بود یا یک سیاستمدار. تا آنجا که می دانم در نهضت های آزادی خواهانه، یک فرد انقلابی که علیه بی عدالتی و جور قیام کرده باشد، در برابر حوادث نرمش و انعطاف ندارد. او سرباختن در راه حقیقت را آرمان خود می داند و از مرگ نمی هراسد. اما ظاهرا میرزای داستان ما گونه ای دیگر است و برای انقلاب کردن هم اول استخاره می نموده، آن هم نه با قرآن که با تسبیح که از ملزومات همراه خاخام های یهودی است:

« میرزا به استخاره اعتقادی عجیب داشت و هرجا به مشکلی برمی خورد و یا تردیدی در اقدام به کار مورد نظرش حاصل می کرد، فورا دستش به طرف تسبیح اش دراز می شد و نتیجه استخاره هر چه بود بی درنگ قبول می کرد. این امر به بعضی ازهمکارانش که قبول نداشتند استخاره در امر انقلاب دخیل باشد گران می آمد وگاهی حتی به کدورت منجر می گشت.» ( سردار جنگل ، ابراهیم فخرایی ، صفحه 37)


«قنسول انگلیس مقیم رشت، به ملاقاتش آمده و از هر دری سخن می گفتند. نظر قونسول گویا توضیح فتوحات انگلیس ها در بین النهرین و تحت تاثیر قرار دادن جنگلی ها بود. میرزا نیز متقابلا اشاره به سلاح قابل ملاحظه ای نمود که از طرف فرماندهی ارتش عثمانی به وی رسیده و نتوانست مسرت های حاصل از دریافت این هدیه نفیس را مخفی بدارد و همین امر بعدا موجب انتقاد یاران اش قرار گرفت و اعتراض شد به این که اسلحه دفاعی جنگل جزء اسرار است و فاش ساختن اسرار نزد دشمن و عناصر بدخواه، نوعی کم ظرفی و ناپختگی است. وی در جواب گفت:

به گیتی به از راستی پیشه نیست           ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست

چنانچه سیاست و مقتضیات ایجاب کند که در محاورات اش با اشخاص به دروغ و تقلب و تزویر توسل جوید، او هیچ سیاستی را مفیدتر از راستی نمی شناسد و به همین جهت است که زبان اش به غیر حق و حقیقت گویا نیست و چقدر خوشحال خواهد بود که دوستان اش نیز همیشه این نکته اخلاقی را رعایت کنند!!!» ( همان، صفحه 45)

بنابراین این رهبر نازک نارنجی که گاهی با قنسول دشمن کشورش چای نیزمی نوشیده، نه تنها انقلابی نیست، بلکه از سیاست  نیز بویی نبرده است.

«خودش نقل کرد که روزی بسیار دلتنگ بودم و به سرنوشت مردم ایران(!!!) می اندیشیدم .... که گدایی به من برخورد و تقاضای کمک نمود... معذرت خواستم و کمک به وی را به وقت دیگرمحول ساختم... در جیب یک شاهی پول نداشتم و فنافی الله به نحوه گذران آینده ام می اندیشیدم... لکن گدای پررو دم به دم غوغا می کرد واصرار می ورزید ...عاقبت به تنگ آمده کشیده ای به گوشش خواباندم ... فورا بر زمین نقش بست و نفس اش بند آمد و جابه جا مرد. از مرگ گدا متاثر شدم و چون عمل خود رامستحق مجازات می دانستم بی درنگ به شهربانی حاضرو خود را معرفی کردم. رئیس شهربانی یفرم ازاین که به پای خود به شهربانی آمده، خود را قاتل معرفی کرده ام متعجب شد و مدت های مدید برای همین ارتکاب درزندان ماندم. لیکن ازاحترامات رئیس شهربانی که ازسوابقم به درستی آگاهی داشت برخوردار بودم تا آن که اوضاع تغییر کرد و با گذشت مدعیان خصوصی آزاد گردیدم.» ( همان، صفحه 42)

ظاهرا نویسنده کتاب که خود را ازآزادیخواهان مشروطه می داند بی هیچ شرمی همچنان مشغول سربه سر گذاشتن با مردم این سرزمین است.


-----------------------------------------------------------

« یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ اهل رشت، ساکن استادسرا در سال 1298 هجری قمری ( یعنی حدود 138 سال پیش) چشم به جهان گشود. در مدرسه حاجی حسن و مدرسه جامع مشغول آموختن صرف ونحو وتحصیلات دینی شد وچندی نیزدر تهران درمدرسه محمودیه به همین منظوراقامت گزید ومیبایست یک امام جماعت ازکاردرآید. اماحوادث وانقلابات کشورمسیرافکارش را تغییر داد و عبا و عمامه را به تفنگ و فشنگ و نارنجک مبدل ساخت.» (همان منبع ، صفحه 35)

با نگاه کردن به تصویر بالا احساس می کنم آن سری که به گردنی لوله مانند وصل کرده اند هر لحظه در حال افتادن است و زاویه بدن و صورت عکس با هم هماهنگ نیست. ضمن این که چهره این جوان طلبه با چهره ای که از «کوچک خان» می شناسیم به هیچ وجه شباهتی ندارد.

پیش ازاین توسط بنیان اندیشان اثبات شد که خواندن دروس حوزوی و طلبه گی در ایران عمری بیش از صد سال ندارد.

تعجب محقق از آن است که اسامی مکان هایی چون رشت و گیلان و...  که به تعدد دراین کتاب ازآنها استفاده شده، نامگذاری های جدید برمنطقه شمال کشورما و مربوط به دوران پهلوی است و قبل ازآن به کل محدوده گیلان و مازندران، استرآباد گفته می شد.

« میرزا یک ایرانی ایده آلیست و یک مذهبی تمام عیار بود که واجبات اش ترک نمی شد وازنمازو روزه قصورنمی کرد. به اشعارفردوسی علاقه خاصی داشت ودرگوراب زرمیخ مرکز تاسیسات نظامی جنگل، جلسات منظمی برای قرائت شاهنامه فردوسی و تهییج روح سلحشوری افراد ترتیب داده بود.» ( همان منبع ، صفحه 38)

عجیب است ظاهرا برای این مبارزان مذهبی تمام عیار آیات قرآن و موضع گیری خداوند درباره ظالمین کافی نبوده و برای مبارزه احتیاج به محرکی دیگر همچون اشعار فردوسی داشتند.

این وسیله عجیب و غریبی  که دست میرزا داده اند ظاهرا همان اسلحه ای است که به قصد نجات ایران از دست متجاوزین به دست گرفته است. به حالت کفش ها وانگشتان اودقت کنید که تا چه حد ناشیانه ساخته شده است. سوالی که بنیان اندیشان درباره اسناد تصویری تاریخ معاصر مطرح کرده اند، همچنان پابرجا و بی جواب مانده است.

اگرپادشاهی به نام ناصرالدین شاه که عاشق عکاسی نیز بوده وجود داشته است، به چه علت این همه تصاویر جعلی ازاوساخته اند و چرا دراسناد تاریخی یک تصویر سالم ازاو برجای نمانده است؟ همین سوال ساده را درباره عکس های میرزا کوچک خان نیز می توان مطرح کرد.



با این نقاشی قلابی نیز باید قانع شد که میرزا کوچک خان به مدرسه جامع رشت می رفته است. ردیف نشسته گویی برزمینی مواج و ناهموار زانو زده اند. خطوط موازی با هم دو ساختمان ناگهان در پشت سر افراد به هم می رسند و مطابق قانون پرسپکتیو درعمق تصویر حرکت نمی کنند. برای سرگرمی می توانید ایرادات بسیار دیگری نیز در این نقاشی مضحک بیابید.

میرزا را در بعضی صحنه های مهم سیاسی دوران معاصربه میدان مبارزه می فرستند و به بهانه ای نرفته برمی گردانند:

«در شورش شاهسون ها همراه یفرم و سرداراسعد به کمک «ستارخان» شتافت. لیکن مریض شده و به تهران برگشت.

با طغیان ترکمن ها که به تحریک شاه مخلوع روی داده بود، داوطلب جنگ شد و به گمش تپه رفت. اما در یکی از جنگ ها گلوله خورد و مجروح را به روسیه فرستادند.»


این نمونه هم تصویرمتفاوت دیگری از میرزا کوچک خان است که عازم جنگ گمش تپه شده، آن هم در لباسی شبیه لباس روس ها و با سیمایی شبیه ترکمن ها!!!  (ادامه دارد.....)



سردمداران مقاومت

سه‌شنبه 18 فروردین 1394
 پیشکش به مردم غیور افغانستان  که حماسه تکرار نشدنی تاریخ معاصرند و به احمدشاه مسعود که در زمین پر از آشوب ما جای خالی اش به شدت محسوس است.

-------------------------------------------

پیوسته برای ما مردم عام این سوال پیش آمده که جستجوگران عدالت و آزادی در سراسر جهان با کدام محرک سلاح به دست گرفته و یا بر خود مواد انفجاری می بندند و به میان مواضع دشمن می روند. آنها می دانند که با مرگ خود هرگز شاهد پیروزی راهی که درآن قدم گذاشته اند نخواهند بود. با این همه به نیت برقراری عدالت و آزادی درجهان جان خود را فدا می کنند و ازمرگ نمی هراسند.

در دنیایی که یهودیان با زیاده طلبی های خود بنا نهاده اند، مواجهه هرروزه با چنین انسانهای ازجان گذشته ای اجتناب ناپذیرشده است. رفتار وعملکرد این گروه های مبارز صورتی ازانتقام کشی دارد و به نظر می رسد جان دادن در راه آرمان ها بسیارآسان شده است.

اینک در صف این آزادگان مجاهد، با مسلمانان نوجوانان و نسل جدید تبعه کشورهای اروپایی رو به رو می شویم که در فرهنگ مرفه غربی پرورش یافته اند و گرچه خاطره ای از ظلم و ستمی که بر اجدادشان در آسیا و افریقا رفته ندارند، با این همه ازرفاه وتحصیلات عالی و زندگی درغرب چشم می پوشند و اسلحه به دست می گیرند.

نگاهی به کارنامه اعمال مشرکین در500 سال اخیر پاسخ قانع کننده ای به علت شکل گیری این پدیده می دهد که محتوایی جز جنایت و نسل کشی مستمر ندارد. تاریخ معاصریاد بخش بزرگی از این رده قهرمانان را در حافظه خود ثبت کرده. نگاهی کوتاه به احوال، نام و نمونه هایی ازآن ها، نکته های جالب توجهی را درباره شیوه حیات و مبارزات شان پیش چشم ما قرار می دهد.



«هوشی مین» در جوانی برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و درآنجا با سوسیالیسم آشنا شد. دربازگشت به کشورش ویتنام، به عناوین مختلف به قسمت های مختلف آن سرزمین سفر کرد و از نزدیک با مردم و افکار وعقاید و سطح زندگی و معیشت آنان آشنا شد و تلاش کرد جامعه خود را به درستی بشناسد.

هوشی مین پس از تاسیس تشکیلات سیاسی، از مردم بدون توجه به باورها و اعتقادات قبلی آنان دعوت کرد تا در مبارزه علیه استعمار فرانسه به او بپیوندند. می دانید که در آسیای شرقی مفهومی به نام  «خدا»  وجود ندارد و مردم این مناطق بت پرست اند.

اما آنها به دعوت هوشی مین لبیک گفتند و به او ملحق شدند.

هوشی مین به باورها وفرهنگ های مختلف سرزمین خود احترام می گذاشت و با رعایت خصوصیات ملی جامعه و احترام به مذهبشان، ازآنان کمک می خواست. مردم هم دعوت او را پذیرفتند و در نهایت فرانسویان و بعد سربازان امریکایی را از ویتنام فراری دادند.

نهضت «ویت مین» تا جایی موجب وحدت ملی شد که در دوران جنگ با امریکا یک راهب بودایی خود را در خیابان آتش می زد تا منافع «هوشی مین» کمونیست  تامین شود.

هوشی مین را می توان با دکتر تقی ارانی در ایران مقایسه کرد. ارانی هم در اروپا تحصیل کرده و همان جا با سوسیالیسم آشنا شده بود، ولی دربازگشت به وطن در نشریه دنیا در باب عقب ماندگی مردم خود می نوشت و به مذهب و اعتقادات آنها با نظرتحقیرمی نگریست. او در مقاله عرفان و اصول مادی به تفکرات مذهبی جامعه ایران به شدت تاخته بود. در نهایت دعوت او به مبارزه علیه ظلم رضاشاهی برد مردمی پیدا نکرد و تنها عده اندکی را جمع و جذب کرد که بعدها به  53 نفر معروف شدند.

با دستگیری آنها توسط پلیس نظمیه رضاشاه، این 53 نفر بلافاصله ارانی را لو دادند وبه این ترتیب موجبات اعدام او را فراهم آوردند.

بی اعتنایی به مردم و نیروی تاریخ ساز آنان همین نتیجه را به بار خواهد آورد . برای ارانی یک گروه 53 نفری باقی ماند که در نهایت سرش را زیر آب کردند. اما برای هوشی مین یک ملت به جا ماند که نامش را تا ابد همچنان زنده نگه داشته اند.

ارتش امریکا در جنگ با ویتنام وحشیانه ترین چهره خود را به مردم دنیا نشان داد ودر نهایت توسط خود شهروندان امریکا نیز مورد سرزنش قرار گرفت.



وو نوین جیاپ


ژنرال جیاپ نیز قهرمان استقلال ویتنام درجنگ با استعمارفرانسه وقهرمان جنگهای پارتیزانی دربرابرارتش مدرن امریکاست. این نابغه نظامی ویتنام که فرزند یک کشاورزبود - بدون این که آموزشهای نظامی دیده باشد - پایه های ارتش مردمی ویتنام را بنا نهاد.

در نبرد مشهور « دین بین فو» در 1954 ارتش فرانسه را شکست داد. شکستی که به پایان استعمار فرانسه برهندوچین منجر شد. او درزمان جنگ امریکا و متحدانش علیه ویتنام نیز فرمانده نیروهای ویتنام شمالی بود. این جنگ نیز به شکست امریکا و خروجش از ویتنام جنوبی منجر شد.

جیاپ در دولت هوشی مین مدتی وزیر کشورو فرمانده ارتش بود و سرانجام در سن 102 سالگی دربیمارستان نظامی هانوی به علت کهولت سن درگذشت.

وی معتقد بود جنگ پارتیزانی سلاح مدرن را مغلوب خواهد کرد.

جیاپ که رهبری ارتش ویت کنگ (نیروهای مردمی ویتنام) را به عهده داشت، متوجه شده بود که با حملات کلاسیک نمی تواند دین بین فو را تسخیر کند. آنها قطعات توپخانه را از تپه ها بالا می بردند و آنجا به هم مونتاژ می کردند و سپس در یک لحظه تمامی این توپ ها با هم به پایگاه فرانسوی ها در «دین بین فو» شلیک شد.  

این پیروزی ویتنامی‌ها، فرانسه را مجبور کرد درکنفرانس ژنو به استقلال ویتنام (وهمچنین کامبوج و لائوس) رضایت دهد. در این موافقت‌نامه ویتنام موقتاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم گشت.

درزمان جنگ ویتنام و امریکا خبری دررسانه های دنیا پخش شد با این مضمون که:

( زنبورهای ویتنامی با سربازان امریکایی می جنگند).

بعدها ارتش ویت کنگ درباره این مسئله توضیح داد. ظاهرا دهقانان ویتنامی با لباس سربازان امریکایی کندوهای عسل را دستکاری و زنبورها را خشمگین می کردند. زنبورها به لباس سربازان ارتش امریکا حساس شده بودند و در جنگل به آنها حمله می کردند.

ژنرال وو نگوین جیاپ (Vo Nguyen Giap)، قهرمان استقلال ویتنام از فرانسه و قهرمان جنگ‌های پارتیزانی ویتنامی‌ها در برابر ارتش مدرن آمریکا بود.

براساس گزارش دویچه وله، ژنرال جیاپ از سال 1945 تا 1980 سمت وزیر دفاع ویتنام شمالی را برعهده داشت و چه در دوران مبارزه برای استقلال از فرانسه و چه در جنگ طولانی مدت آمریکا علیه ویتنام به عنوان یکی از فرماندهان ارشد، نقشی کلیدی در جنگ داشت.

ژنرال جیاپ، معروف به «نابغه نظامی ویتنام» در نبرد مشهور «دین بین فو » در سال 1954 نیروهای فرانسوی را در هندوچین شکست داد. شکستی که به پایان استعمار فرانسه بر هندوچین منجر شد.

در زمان جنگ 1960 تا 1975  آمریکا و متحدانش علیه ویتنام  نیز وی فرماندهی نیروهای ویتنام شمالی را برعهده داشت. این جنگ به شکست آمریکا و خروجش از ویتنام جنوبی منجر شد.

جیاپ در دولت هوشی‌مین مدتی به عنوان وزیر کشور نیز فعالیت کرد و فرماندهی ارتش را هم برعهده داشت. او بعد از هوشی مین به عنوان رهبر دوم ویتنام در هر دو جنگ استقلال و جنگ با آمریکا به شمار می‌رفت.

جیاپ که فرزند یک زمین‌دار ورشکسته بود، در خانه‌ی یک خانواده‌ی ثروتمند فرانسوی بزرگ شد و به دور از آموزش‌های کمونیستی در کالج امپراتوری «هوئه» تحصیل کرد. او در دانشگاه هانوی فلسفه و حقوق خواند و بدون این‌که آموزش علمی نظامی ببیند، پایه‌های ارتش مردمی ویتنام را گذاشت.

جیاپ مدتی نیز در دانشگاه فلسفه آموزش داد، اما ترجیح می‌داد به جای مدرس فلسفه یا حقوق‌دان، خود را به عنوان سرباز خود تعلیم‌دیده معرفی کند. شیوه‌های نظامی که جیاپ در دو جنگ استقلال از فرانسه و جنگ با آمریکا به کار برد، بسیاری از مردم ویتنام را جذب ارتش مردمی کرد.

ژنرال جیاپ از سال 1935 به شکل رسمی وارد حزب کمونیست ویتنام شد و وقتی 4 سال بعد فرانسه این حزب را غیرقانونی اعلام کرد، برای مدتی به چین گریخت. او در چین به عنوان نماینده‌ی منصوب هوشی‌مین فعالیت می‌کرد و فرماندهی ویت‌کنگ‌ها را عهده‌دار بود.

قهرمان جنگ‌های چریکی و پارتیزانی

جیاپ به شیوه‌های پارتیزانی در جنگ باور داشت و تاکید داشت که شیوه‌های پارتیزانی، سلاح مدرن را مغلوب خود خواهد کرد. او فرماندهی مهم‌ترین نبردهای ویتنام و آمریکا را برعهده داشت و پیروزی‌های نظامی بسیاری را با فرماندهی خود ثبت کرد.

نگوین جیاپ بعد از آن‌که در آخرین هفته‌های جنگ در سال 1973 ارتش تحت فرماندهی‌اش در نبرد «استر» شکست خورد، از مقام فرماندهی ارتش کناره‌گیری کرد.

بعدتر در سال 1982 از عضویت در حزب کمونیست ویتنام نیز کناره‌گیری کرد. نامش اما به عنوان یکی از مهم‌ترین قهرمانان نظامی در تاریخ ویتنام باقی مانده است و مدال «ستاره طلایی» که عالی‌ترین نشان افتخار ویتنام است، به او تعلق گرفت.

مردم ویتنام از او به عنوان یک قهرمان اسطوره ای یاد می‌کنند و همواره او را ستایش کرده‌اند.

ژنرال جیاپ روز جمعه، در سن 102 سالگی در بیمارستان نظامی هانوی در اثر کهولت سن درگذشت.

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920714001547#sthash.wwQ7tgdI.dpuf



ژنرال جیاپ از سال 1945 تا 1980 سمت وزیر دفاع ویتنام شمالی را برعهده داشت و چه در دوران مبارزه برای استقلال از فرانسه و چه در جنگ طولانی مدت آمریکا علیه ویتنام به عنوان یکی از فرماندهان ارشد، نقشی کلیدی در جنگ داشت.

ژنرال جیاپ، معروف به «نابغه نظامی ویتنام» در نبرد مشهور «دین بین فو » در سال 1954 نیروهای فرانسوی را در هندوچین شکست داد. شکستی که به پایان استعمار فرانسه بر هندوچین منجر شد.

در زمان جنگ 1960 تا 1975  آمریکا و متحدانش علیه ویتنام  نیز وی فرماندهی نیروهای ویتنام شمالی را برعهده داشت. این جنگ به شکست آمریکا و خروجش از ویتنام جنوبی منجر شد.

جیاپ در دولت هوشی‌مین مدتی به عنوان وزیر کشور نیز فعالیت کرد و فرماندهی ارتش را هم برعهده داشت. او بعد از هوشی مین به عنوان رهبر دوم ویتنام در هر دو جنگ استقلال و جنگ با آمریکا به شمار می‌رفت.

جیاپ که فرزند یک زمین‌دار ورشکسته بود، در خانه‌ی یک خانواده‌ی ثروتمند فرانسوی بزرگ شد و به دور از آموزش‌های کمونیستی در کالج امپراتوری «هوئه» تحصیل کرد. او در دانشگاه هانوی فلسفه و حقوق خواند و بدون این‌که آموزش علمی نظامی ببیند، پایه‌های ارتش مردمی ویتنام را گذاشت.

جیاپ مدتی نیز در دانشگاه فلسفه آموزش داد، اما ترجیح می‌داد به جای مدرس فلسفه یا حقوق‌دان، خود را به عنوان سرباز خود تعلیم‌دیده معرفی کند. شیوه‌های نظامی که جیاپ در دو جنگ استقلال از فرانسه و جنگ با آمریکا به کار برد، بسیاری از مردم ویتنام را جذب ارتش مردمی کرد.

ژنرال جیاپ از سال 1935 به شکل رسمی وارد حزب کمونیست ویتنام شد و وقتی 4 سال بعد فرانسه این حزب را غیرقانونی اعلام کرد، برای مدتی به چین گریخت. او در چین به عنوان نماینده‌ی منصوب هوشی‌مین فعالیت می‌کرد و فرماندهی ویت‌کنگ‌ها را عهده‌دار بود.

قهرمان جنگ‌های چریکی و پارتیزانی

جیاپ به شیوه‌های پارتیزانی در جنگ باور داشت و تاکید داشت که شیوه‌های پارتیزانی، سلاح مدرن را مغلوب خود خواهد کرد. او فرماندهی مهم‌ترین نبردهای ویتنام و آمریکا را برعهده داشت و پیروزی‌های نظامی بسیاری را با فرماندهی خود ثبت کرد.

نگوین جیاپ بعد از آن‌که در آخرین هفته‌های جنگ در سال 1973 ارتش تحت فرماندهی‌اش در نبرد «استر» شکست خورد، از مقام فرماندهی ارتش کناره‌گیری کرد.

بعدتر در سال 1982 از عضویت در حزب کمونیست ویتنام نیز کناره‌گیری کرد. نامش اما به عنوان یکی از مهم‌ترین قهرمانان نظامی در تاریخ ویتنام باقی مانده است و مدال «ستاره طلایی» که عالی‌ترین نشان افتخار ویتنام است، به او تعلق گرفت.

مردم ویتنام از او به عنوان یک قهرمان اسطوره ای یاد می‌کنند و همواره او را ستایش کرده‌اند.

ژنرال جیاپ روز جمعه، در سن 102 سالگی در بیمارستان نظامی هانوی در اثر کهولت سن درگذشت.

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920714001547#sthash.ypfuvj2Q.dpuf

ژنرال جیاپ از سال 1945 تا 1980 سمت وزیر دفاع ویتنام شمالی را برعهده داشت و چه در دوران مبارزه برای استقلال از فرانسه و چه در جنگ طولانی مدت آمریکا علیه ویتنام به عنوان یکی از فرماندهان ارشد، نقشی کلیدی در جنگ داشت.

ژنرال جیاپ، معروف به «نابغه نظامی ویتنام» در نبرد مشهور «دین بین فو » در سال 1954 نیروهای فرانسوی را در هندوچین شکست داد. شکستی که به پایان استعمار فرانسه بر هندوچین منجر شد.

در زمان جنگ 1960 تا 1975  آمریکا و متحدانش علیه ویتنام  نیز وی فرماندهی نیروهای ویتنام شمالی را برعهده داشت. این جنگ به شکست آمریکا و خروجش از ویتنام جنوبی منجر شد.

جیاپ در دولت هوشی‌مین مدتی به عنوان وزیر کشور نیز فعالیت کرد و فرماندهی ارتش را هم برعهده داشت. او بعد از هوشی مین به عنوان رهبر دوم ویتنام در هر دو جنگ استقلال و جنگ با آمریکا به شمار می‌رفت.

جیاپ که فرزند یک زمین‌دار ورشکسته بود، در خانه‌ی یک خانواده‌ی ثروتمند فرانسوی بزرگ شد و به دور از آموزش‌های کمونیستی در کالج امپراتوری «هوئه» تحصیل کرد. او در دانشگاه هانوی فلسفه و حقوق خواند و بدون این‌که آموزش علمی نظامی ببیند، پایه‌های ارتش مردمی ویتنام را گذاشت.

جیاپ مدتی نیز در دانشگاه فلسفه آموزش داد، اما ترجیح می‌داد به جای مدرس فلسفه یا حقوق‌دان، خود را به عنوان سرباز خود تعلیم‌دیده معرفی کند. شیوه‌های نظامی که جیاپ در دو جنگ استقلال از فرانسه و جنگ با آمریکا به کار برد، بسیاری از مردم ویتنام را جذب ارتش مردمی کرد.

ژنرال جیاپ از سال 1935 به شکل رسمی وارد حزب کمونیست ویتنام شد و وقتی 4 سال بعد فرانسه این حزب را غیرقانونی اعلام کرد، برای مدتی به چین گریخت. او در چین به عنوان نماینده‌ی منصوب هوشی‌مین فعالیت می‌کرد و فرماندهی ویت‌کنگ‌ها را عهده‌دار بود.

قهرمان جنگ‌های چریکی و پارتیزانی

جیاپ به شیوه‌های پارتیزانی در جنگ باور داشت و تاکید داشت که شیوه‌های پارتیزانی، سلاح مدرن را مغلوب خود خواهد کرد. او فرماندهی مهم‌ترین نبردهای ویتنام و آمریکا را برعهده داشت و پیروزی‌های نظامی بسیاری را با فرماندهی خود ثبت کرد.

نگوین جیاپ بعد از آن‌که در آخرین هفته‌های جنگ در سال 1973 ارتش تحت فرماندهی‌اش در نبرد «استر» شکست خورد، از مقام فرماندهی ارتش کناره‌گیری کرد.

بعدتر در سال 1982 از عضویت در حزب کمونیست ویتنام نیز کناره‌گیری کرد. نامش اما به عنوان یکی از مهم‌ترین قهرمانان نظامی در تاریخ ویتنام باقی مانده است و مدال «ستاره طلایی» که عالی‌ترین نشان افتخار ویتنام است، به او تعلق گرفت.

مردم ویتنام از او به عنوان یک قهرمان اسطوره ای یاد می‌کنند و همواره او را ستایش کرده‌اند.

ژنرال جیاپ روز جمعه، در سن 102 سالگی در بیمارستان نظامی هانوی در اثر کهولت سن درگذشت.

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920714001547#sthash.ypfuvj2Q.dpuf


چه گوارا سلطان مبارزان جهان علیه امپریالیسم است و زندگی او و مبارزه اش، الگوی عمل بسیاری از مجاهدین جهان علیه استعمار.

او همرزم فیدل کاسترو در جنگ های چریکی «سیه را ماسترو» بود. این انقلابیون درجنگ با نیروهای دولتی رشادت های فراوانی از خود نشان دادند.

پس ازآزادی کوبا چه گوارا مدتی در هیات دولت کاسترو، وزیر بود. اما از مقام بالای وزارت چشم پوشید، استعفا داد وبرای آزاد سازی بولیوی راهی آن کشور شد و گروه چریکی جدیدی را در جنگل تشکیل داد. او هنگام استعفا در نامه ای به کاسترو نوشته بود:

(فکر می کنم آن قدر به انقلاب خدمت کرده ام که فرزندانم گرسنه نمانند)

و به این ترتیب خانواده خود را به کاسترو سپرد.

مجاهدین این گونه اند. آنها تعلقات دست و پاگیر مادی و زندگی مرفه و حتی نیازهای طبیعی زندگی را از خود دور می کنند. نه دلبستگی های خانوادگی دارند، نه  کشوری خاص، نه ظاهری آراسته.

تنها چیزی که می شناسند دفاع از حقیقت و مبارزه با ظلم است. این بار CIA وارد موضوع شد و چند نفررا به عنوان انقلابی وارد جنگل کرد تا توانست چه گوارا را دستگیر و همان جا اعدام کند.



«فیدل کاسترو» نیز مانند «چه گوارا» برای مردم دنیا نامی آشناست. انقلابی پناه گرفته در «سیه را ماسترو» که توانست دهقان ها را به دور خود جمع کند و به آنها تعلیمات نظامی دهد و بالاخره با گروه اش پایتخت کشور را تصرف کند. دهقانان شب ها در دل جنگل ازاو تعلیمات نظامی می دیدند و صبح به مزارع خود برمی گشتند.

کوبا سرزمینی فقیر است. سوسیالیسم کاسترو به مردم اش بهداشت و درمان و آموزش و پرورشی در سطح مطلوب داد. اما از نظراقتصادی نتوانست پیشرفتی حاصل کند. با این حال مردم با برادران کاسترو درراس قدرت مشکلی ندارند.

فیدل کاسترو اگرفوت کند یک جهان عزادار او خواهند بود.



« سالوادور آلنده» هم همچون «چه گوارا» نماد آرمان خواهی جنبش سوسیالیستی امریکای لاتین است. او بسیاری از شرکت های امریکایی از جمله صنعت مخابرات شیلی را که دراختیار کمپانی «آی. تی. تی » امریکا بود ملی کرد. این کمپانی بعدها درکودتا علیه آلنده نقش موثری ایفا کرد.

در سپتامبر 1973 ژنرال پینوشه با پشتیبانی ایالات متحده به کاخ ریاست جمهوری حمله کرد، دولت آلنده را برانداخت و حکومت دیکتاتوری خود را برپا داشت. طولی نکشید که آمار دستگیری معترضین به حدی بالا رفت که زندان ها جایی برای پذیرش آنان نداشت. ازاین رو مردم زندانی را درمحوطه یک زمین ورزشی گرد آوردند، در حالی که سربازان اسلحه به دست آنها را محاصره کرده بودند. پینوشه نزدیک به دو دهه شیلی را با مشت های آهنین خود اداره کرد وهزاران کشته و زخمی یا مفقودالاثر به جای گذاشت.

آلنده هنگام حمله به کاخ ریاست جمهوری گفته بود که نخواهد گذاشت آنها زنده دستگیرش کنند. پیش از این که کاخ به تصرف نیروهای کودتا درآید، وی درسخنرانی مشهور خود به صورت زنده از طریق رادیو با مردم شیلی وداع کرد. او به مردم گفت که پیشنهاد فراراز کشوررا نپذیرفته و در عین حال تسلیم کودتاچیان نیز نخواهد شد. عده ای می گویند او با اسلحه ای که «فیدل کاسترو»  به او هدیه داده بود خودکشی کرده است. مردم شیلی که آلنده را بسیار دوست می داشتند سال ها بعد دختراو را به عنوان نماینده خود به صحنه سیاسی کشور فرستادند.

سخنرانی رادیویی آلنده دقایقی پیش از مرگش:

«کارگران میهنم من به شیلی و سرنوشت آن ایمان دارم. مردان دیگری خواهند آمد و بر این روزگار تاریک و تلخ که خیانت بر کشور سایه انداخته پیروز خواهند شد. به یاد داشته باشید زودتر ازآن چه فکرش را بکنید راه های بسیاری پیش پایتان گشوده خواهد شد و شما مردان آزاد را به سوی ساختن جامعه ای بهترهدایت خواهند کرد. زنده باد شیلی، زنده باد مردم، زنده باد کارگران»



بی شک «صدام حسین» تنها مقام سیاسی در خاورمیانه است که علیه امریکا و اسرائیل علم مخالفت برداشت و چون ضد یهود بود و با یهودیان سازش نکرد و به جنبش فلسطین نیز کمک می کرد، مورد ستایش اعراب و مردم مسلمان جهان است. شخصیت صدام حسین را باید از چند زاویه بررسی کرد. برخورد او با مردم عراق، دفاع از سرزمین عراق و دشمنی جدی اش با یهود.

صدام حسین وقتی به قدرت رسید به جای انحصارطلبی از تمام جناح ها و تفکرات موافق یا مخالف حزبش دعوت کرد تا همه با هم برای آبادانی عراق همکاری کنند و به این ترتیب مانع دشمنی و هرج و مرج یا تجزیه عراق توسط ترکمن ها و کردها شد.

هنگام حمله ارتش امریکا و متحدان اش، روزی صدام حسین به خیابان و به میان مردم آمد و کودک نوزادی را در حالی که لبخندی پرمعنا بر لب داشت بر روی دستان خود بلند کرد. این کودک نمادی از آینده ی سرزمین عراق بود.

بلافاصله ارتش بعث پنهان شد و به عملیات گسترده چریکی علیه متجاوزین پرداخت و موجبات شکست آنها را فراهم کرد.

دراین عملیات، ناخواسته مردم عادی و بیگناه نیز - مثلا هنگام بمب گذاری در مسیر کاروانهای ارتش امریکا - قربانی می شدند. اما این مردم هرگزاعتراضی به این مسئله نمی کردند. چون به مبارزه ارتش بعث ایمان داشتند. درست همانند ایمانی که مردم غزه به « نیروهای مقاومت»  در جنگ با متجاوزین یهودی ساکن فلسطین دارند.

هنگامی که محمود احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری ایران رسید شعارهای ضد یهودی او درسطح خاورمیانه مورد استقبال قرارگرفت و مردم خاورمیانه که اصولا دوستدارشیعیان نیستند برای اولین بارازاین مسئله استقبال کردند و حتی برخی تی شرت هایی با تصویر احمدی نژاد به تن می کردند.

با دستگیر شدن صدام حسین، تونی بلر نخست وزیروقت انگلیس به عراق رفت وظرف 48 ساعت موجبات اعدام صدام حسین، آن هم به دست شیعه مذهبان را فراهم آورد تا دشمنی و کینه تاریخی دو فرقه شیعه و سنی همچنان برقرار بماند وحتی شعله ورترگردد.

چنان چه یکی از مقامات امریکایی در مصاحبه ای گفته بود تمام بدبختی هایی که غرب درعراق می کشد متوجه تونی بلر است. امروز ارتش بعث عراق با نام داعش همچنان مشغول مبارزه علیه توسعه طلبی ها و جنایت های غربی - یهودی است.

به نظرم محمود احمدی نژاد اگر واقعا تفکرات ضد یهود داشت، می توانست هنگام سخنرانی درسازمان ملل به جای صحبت ازهولوکاست درباره «پوریم» صحبت کند.

فعلا تنها سیستمداری که تا به حال جرات کرده در سخنرانی های خود یهودیان را مطابق فرمایشات قرآن، «نجس» خطاب کند، آیت الله خامنه ای است.



دکتر محمد مصدق را با نهضت ملی شدن صنعت نفت در دوران دیکتاتوری محمدرضاشاه می شناسند. نمایندگان مجلس در زمان او بیانیه ای صادر کردند با این مضمون که صنعت نفت باید در سراسر کشورملی شود تا روس ها نتوانند در رقابت با انگلیس امتیاز نفت شمال را به دست آورند.

بعد از ملی شدن صنعت نفت، انگلیسی ها به کارشکنی و مانع تراشی در مسیر فروش نفت ایران پرداختند و مشکلات مالی فراوانی را به کشور ما تحمیل کردند. طولی نکشید که دولت ازپرداخت حقوق کارمندان خود نیزعاجز ماند.

دکتر مصدق اوراقی به نام «قرضه ملی»  منتشرکرد و ازمردم خواست که با خرید آنها به دولت کمک کنند. هر کدام ازآن اوراق ده تومان قیمت گذاری شده بود که در آن زمان رقم قابل توجهی بود. در حالی که حقوق یک معلم درماه تنها دو تومان بود. اما مردم به دعوت مصدق پاسخ مثبت دادند ومقدار بسیارزیادی ازآن اوراق را خریداری کردند.

اما برعکس، دولتمردان کنونی ایران هر زمان از مردم دعوت به خرید اوراق قرضه آن هم با پرداخت سود می کنند استقبال زیادی از طرف مردم مشاهده نمی شود.

دکتر مصدق هرگز درمقام  نخست‌وزیری بر مردم کشورش که صادقانه او را دوست می‌داشتند دروغ نگفت، برای حفظ قدرت و ادامه زمامداری، آنها را فریب نداد و هیچ‌گاه بر سر منافع و مصالح کشورش با بیگانگان سازش نکرد.

جا دارد همین جا یادی از دکتر حسین فاطمی وزیر امورخارجه دولت مصدق و از یاران شجاع او کنیم که توسط محمدرضاشاه تیرباران شد. او هم از دشمنان شاه و دربار بود. دکتر حسین فاطمی که در جنبش ملی شدن نفت، بسیارفعال بود، در صف روشن فکران دموکرات و آزادی خواهی قرار داشت که روزنامه اش را به پایگاه صریحی علیه دربار بدل کرده بود. بعد از کودتای ناکام هواداران سلطنت در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طی مقالاتی در روزنامه خود «باختر امروز» خواهان اعلام جمهوری در ایران شد.

آرزوی اعلام جمهوری در آن مقطع با کودتای دوم مخالفان دولت در ۲۸ مرداد ۳۲ نقش بر آب شد. بعد از کودتا، سید حسین فاطمی که به خاطر تلاش برای برکناری پادشاه تحت تعقیب قرار گرفته بود همچون برخی سران جبهه ملی مخفی شد. اما سرانجام عوامل دولت کودتا، وی را بازداشت کردند و بعد از یک سال زندان، در بامداد روز ۱۹ آبان ماه ۱۳۳۳ به جوخه اعدام  سپردند. او تنها یار نزدیک مصدق بود که پس از کودتا کشته شد و نامش به عنوان تنها «اعدامی» این کودتا در یاد‌ها ماند.

 

در زمان دیکتاتوری محمدرضاشاهی کسی جرات نداشت نام مصدق را بر زبان آورد. اما عجیب است که بعد از انقلاب 57 نیز بر اساس قانونی نانوشته، کسی یادی از مصدق نمی کند.

شاید به این علت که نه شاه پهلوی و نه جانشینان او دراین جمهوری، هیچ کدام محبوبیت ملی دکتر مصدق را در قلب مردم این سرزمین نداشته اند. 

اکنون درکتب دروس عمومی دانشجویان دانشگاه های ایران، ملی شدن صنعت نفت را به آیت الله کاشانی نسبت می دهند و نامی از مصدق برده نمی شود(!!!!)

وقتی انقلاب 57 سیستم «جمهوری» را جانشین «سلطنت» کرد، طولانی ترین خیابان تهران و حتی خاورمیانه که شاهراه حیاتی کلانشهر تهران نیز به حساب می آید، به نام دکتر مصدق نامگذاری شد. اما پس ازمدت کوتاهی نام آن را به خیابان «ولی عصر» تغییر دادند(!!!!)

همچنین خیابانی در تهران و میدان آن نیز که انشعابی از خیابان ولی عصربه سمت غرب است، به نام دکتر فاطمی نامگذاری شد. نام قدیمی این میدان دردوره پهلوی میدان پورسینا، میدان ایران‌نوین و پس از فروپاشی حزب ایران نوین، میدان آریامهر بوده‌ است. میدان فاطمی تا چند سال قبل تابلوی خود را حفظ کرده بود. اما وقتی وزارت جهاد سازندگی  به این مکان منتقل شد، نام میدان هم از فاطمی به جهاد تغییر یافت(!!!)

بعد از پیروزی انقلاب در بهمن 57 عده ای از دانشجویان در حرکتی خود جوش و بدون اشاره، دستور یا تحریک شخصی خاص سفارت امریکا را تسخیر کردند. بی شک اقدام آنان کینه کشی و انتقام همان کودتایی است که امریکا برضد مصدق به راه انداخته بود.

پزی که مصدق در دادگاهی گرفت که علیه وی ترتیب داده بودند، دقیقا مدل پزی است که صدام حسین در دادگاه محاکمه اش گرفته بود و محکم و قاطع بر مواضع خود ایستادگی می کرد.


احمد شاه مسعود از فرماندهان و مجاهدین افغانستان بود که سالها با ارتش شوروی سابق جنگید وپس ازآن هم درگیری‌های داخلی افغانستان نقش عمده‌ای داشت. وی در شهریور1380 برابرنهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، بر اثرانفجارانتحاری دو تروریست  که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، در ولایت تخار کشته شد.

با وقوع کودتای کمونیستی 7 ثور(اردیبهشت) ۱۳۵۷، او به نورستان و کنر می‌رود و با رهبری دسته‌های کوچک مجاهدین، عملاً در رهبری مبارزه علیه رژیم کمونیستی وابسته به شوروی شرکت می‌جوید. مسعود درخرداد ۱۳۵۸ در رأس یک گروه ازچریک های مجاهد نورستان وارد پنجشیر شد و درتیرماه ۱۳۵۸ اولین دسته‌های منظم چریکی را در درهٔ پنجشیر ایجاد کرد.

بعد از سه سال نبرد با روسها و درپی شکست کامل شوروی در 6 جنگ، درپنجشیر، فرمانده کل نظامی روس‌ها درافغانستان برای توافق آتش‌بس با احمد شاه مسعود وارد مذاکره گردیده و به مدت دو سال این توافق به امضاء می‌رسد، که در واقع روس‌ها با این توافق، مجاهدین را برای اولین بار به عنوان یک طرف سیاسی به رسمیت می‌شناسند.

جبهه پنجشیر مهمترین جبهه جنگ افغانستان در برابرارتش سرخ بود که فرماندهی آن را احمد شاه مسعود به عهده داشت. روس ها دراین منطقه تلفات بسیاری دادند.

امریکا تا احمد شاه مسعود را ترور نکرد، وارد خاک افغانستان نشد.

مردم افغانستان به همان اندازه که به کشورشان علاقمندند، احمدشاه مسعود را نیزدوست دارند. اوانسانی بسیارنیک سرشت و فساد ناپذیربود و در طول دوران مبارزاتش به هیچ گروه و جریانی متمایل نشد وتنها و تنها صلاح مردم را در نظر می گرفت.

افغانستان امروز، بیشتراز جنگ، درگیرهجوم فرهنگی شدیدی است که تقریبا از زمان حمله شوروی به این سرزمین قبیله نشین شروع شد. این که به بهانه آزاد کردن زنان از اسارت سنت های قبیله ای، از آنان خواننده و رقاص و آرایشگر بسازند، چیزی جز یک توطئه فرهنگی نیست و اینکه طالبان، زنان را به پوشیدن برقع مجبور می کرد، نه یک رفتار دینی که عکس العملی اعتراض آمیز و خصمانه بود به همین هجوم فرهنگی غرب به سرزمین افغانستان.

طالبان یک گروه سیاسی است نه مذهبی که البته در میان اعضای آن مسلمان به معنی واقعی کلمه نیز پیدا می شود. آنها معتقدند که تنها قران برای زندگی آنان کافی است. ازدید آنان افغانستان برای ادامه حیات خود نه به مجسمه های بودایی احتیاج دارد نه فرهنگ مصرف گرای مشرکین در غرب.



عُمر مختار  بیش از بیست‌سال رهبر جنبش مقاومت مردم لیبی علیه اشغالگری نظامی ایتالیا بود. در سال ۱۹۱۲، به سازماندهی و رهبری مقاومت مردمی لیبی در برابر استعمار ایتالیا پرداخت. دولت ایتالیا وی را دستگیر و در روز ۱۶ سپتامبر سال ۱۹۳۱ در سلوق به دار آویخت. بیش از 80 سال از شهادت «شیخ الشهدای لیبی» می گذرد اما هنوز مردم لیبی، خود را فرزندان او می دانند و با غروراز او نام می برند . پرچمی که امروز انقلابیون لیبی ، به جای پرچم رژیم قذافی به کار می برند ، همان بیرقی است که «عمر مختار» در جریان جهاد بیست ساله خود، آن را به اهتزاز در می آورد.
«شیر صحرا» شهید عمر مختار قداره بندانِ فاشیست اروپایی را به مدت بیست سال در بیابان های لیبی تار و مار کرد و در نهایت بر فراز دار ، سرود عزت و شرف اسلام را زمزمه کرد.


فتحی شقاقی

بنیان‌گذار جهاد اسلامی فلسطین. وی در سال 1995 در یک عملیات نظامی که توسط موساد سازماندهی شده بود، ترور شد. زمانی که از کنفرانس لیبی به جزیره مالت ایتالیا می رفت، مقابل هتل محل اقامتش در این جزیره از سوی دو موتور سوار هدف قرار گرفته و کشته شد. جالب است که  خیابانی را که در ابتدای منطقه یوسف آباد( محله جهود نشین تهران) قرار دارد، به نام فتحی شقاقی نامگذاری کرده اند.


شیخ احمد یاسین

مغز متفکر و بنیانگذار حماس  که هم در سال های زندان، زندانیان فلسطینی را مدیریت می کرد و هم هنگام آزادی، جنبش حماس را .

وی در سال 2004 پس از اقامه نماز صبح در مسجد غزه در هنگام عزیمت به خانه  توسط هلیکوپترهای اسرائیلی ترور شد.


یاسر عرفات درگذشته به سال 2004 رئیس حکومت خودگردان فلسطین ازهنگام تشکیل ورئیس سازمان آزادی بخش فلسطین ازسال 1969 و رئیس و بنیانگذار جنبش فتح از سال 1959 تا هنگام مرگ بود.

زمانی به گلدا مئیر نخست وزیراسرائیل در مجلس گفته شده بود که اسرائیل باید با مقامات فلسطینی مذاکره کند. گلدا مئیر بعد از شنیدن این صحبت غش کرد و به زمین افتاد. هنگامی که او را به هوش آوردند پاسخ داد:

سرزمینی به نام فلسطین وجود ندارد که بخواهیم با رهبرانش مذاکره کنیم. فلسطین یعنی چه؟ اینجا سرزمین یهودیان است. چه زمانی در خاورمیانه کشورمستقل فلسطین وجود داشته است؟...

چند سال بعد اما یهودیان مجبور شدند سازمان آزادی بخش فلسطین را به رسمیت بشناسند. رفته رفته مجلس ملی آن را به رسمیت بشناسند. آنگاه حماس را به عنوان یک قدرت نظامی قوی در منطقه به حساب آورند و حالا کشورهای دنیا آرام آرام فلسطین را به عنوان یک کشور به رسمیت می شناسند.

این دستاورد با صبرو استقامت و خون هایی که به درازای چند دهه ریخته شده، بدست آمده. دیگرمردم فلسطین آن مردمی نیستند که در«صبرا» و «شتیلا» یا «روستای دیریاسین» در چشم به هم زدنی قتل عام شوند.


مالکوم ایکس

فعال سیاه پوست و مدافع حقوق افریقایی تبارهای امریکا بود. درسالهای نوجوانی در زندان با سیاه پوستان مسلمان از گروه امت اسلام آشنا شد و به اسلام گروید و در سفر حج برابری انسان ها را از هر طایفه و رنگ و نژادی که هستند، تحت لوای پرچم مقدس اسلام مشاهده کرد.

او را در سی ونه سالگی، هنگام سخنرانی در منهتن از فاصله کم، هدف 15 گلوله قرارداده و ترورکردند.

پدر او نیز در راه مبارزه علیه نژداپرستی توسط کوکلوس کلان ها کشته شده بود. مالوم ایکس دریافته بود در فضای فرهنگی آن روز جامعه امریکا با مبارزه مدنی و مسالمت آمیز نمی توان حقوق پایمال شده سیاهان را پس گرفت و برخلاف مارتین لوترکینگ، معتقد بود اگر دولت مردان امریکا قادر به تامین امنیت سیاه پوستان نیستند، آنها  می توانند از خود محافظت وحتی مقابله به مثل کنند.




پاتریس لومومبا رهبر جنبش ملی و استقلال کنگو ازاستعمار بلژیک است. وی دست بلژیکی ها را از منابع و بانک های کنگو کوتاه ساخت. دردوران چند ماهه نخست وزیری براثر توطئه سازمان اطلاعاتی امریکا و بلژیک عزل و متواری شد. هنگام دستگیری پس از مدت‌ها انتقال به زندان‌های مختلف در کنگو و شکنجه به دست افسران بلژیکی، او رابه ایالت خودمختار کاتانگا بردند و به یکی از دشمنان قدیمی خود یعنی «موسی چمبه» تحویل دادند. پس از شکنجه های بسیاربه همراه دو وزیرش با تصمیم موسی چمبه و با حمایت نیروهای بلژیک، به جوخه اعدام  سپرده شدند.

پس از خاکسپاری، دو باراجساد آن‌ها به نقاط دیگری منتقل شد. نهایتا «ژرار سئورت» افسر پلیس بلژیک اعتراف کرد وی و برادرش پس از دومین نبش قبر، اجساد لومومبا و دو تن دیگر را قطعه‌ قطعه کرده و در اسید سولفوریک حل کرده‌اند.

در ماه‌های نخست حکومت، لومومبا از نفوذ بلژیک در کاتانگا باخبر بود و برای همین دستور اخراج و خلع ید مستشاران بلژیکی را صادر کرد. اما فرمان لومومبا توسط مقامات بلژیکی که پشتیبان موسی چومبه در کاتانگا بودند نادیده گرفته شد. موسی چومبه، استان کاتانگا را مستقل از دولت کنگو اعلام کرد و خود را رئیس جمهور این بخش از کشور نامید. استان کاتانگا از معادن غنی مس، اورانیوم و طلا برخوردار بود و سال‌ها قطب اصلی ثروت و درآمد پادشاهی بلژیک و تامین کننده اورانیم برای برنامه‌های اتمی واشینگتن بود. پس از اعلام خبرکشته شدن لومومبا، شهرهای مختلف اروپا شاهد تظاهرات بر ضد نیروهای بلژیکی بود که در اعتراض به اقدامات وحشیانه این کشور، سفارت‌خانه های بلژیک در کشورهای مختلف مورد حمله قرار گرفت.

مردم کنگو در انتقام مرگ لومومبا، هواپیمایی که موسی چومبه سوار برآن بود را ربوده و پس از نشاندن هواپیما بر زمین، همان جا وی را اعدام کردند که اگر اشتباه نکرده باشم این اقدام  جزء اولین هواپیماربایی های تاریخ است.

                                       ----------------------------------

کشورهای پیشرفته غربی که به پشتوانه تکنولوژی سطح بالای خود به کشورهای جهان سوم حمله می کنند غیراز تسلیهات نظامی پیشرفته چیز دیگری ندارند که به آن بنازند. رزمندگان مبارز جهان در یافته اند که در برابر آن اسلحه های پیشرفته و امکانات مالی فراوان، مبارزه مستقیم و رودررو با مشرکین نتیجه ای جز شکست نخواهد داشت. بنابراین هوشمندانه مبارزه غیرمستقیم و چریکی را در پیش گرفته اند. فرد ژولیده ای از کنار خیابان عبور می کند و شما تشخیص نمی دهید که او یک رزمنده ارتش مردمی افغانستان است و ناگهان بمبی در همان مکان منفجر می شود. 

بزرگ ترین قدرت این آزادی خواهان پشتوانه مردمی آنان است. حاکمین امروزکشورهای خاورمیانه که با رسیدن به پول و قدرت، مردم خود را ندیده می گیرند و به آنان ظلم می کنند، بزرگ ترین اشتباه تاریخی را مرتکب می شوند. تاریخ بارها به ما نشان داده که مردم با حاکمین زورگوی خود درنهایت چگونه تعیین تکلیف می کنند.

تجربه تسلط 500 ساله مشرکین بر جهان امروزبه آزادگان جهان آموخته که آنها به زبانی جزگلوله آشنایی ندارند و آن اندازه متمدن نیستند تا مردم دنیا ازانسانیت وآزادگی نسل بشربا آنها به گفتگو بنشینند. آنها به روز قیامت و حسابرسی اعمال اعتقادی ندارند. کشیش با پول، گناه مسیحیان را می خرد و کنیسه به پیروان خود تلقین می کند مجاز به انجام هرعملی درراه اهداف و نجات قوم بنی اسرائیل هستند و  مرتکب هرعملی شوند، یهوه پشتیبان آنان خواهد بود.

حوادث چند سال اخیر منطقه نشان می دهد که بالاخره حوصله خداوند از اعمال و جنایت های آنان سررفته است. به راستی که آنها کره زمین را با زیاده خواهی های خود به گند کشیده اند. حالا بنیان اندیشی با قلم خود از یک سو و ازجان گذشتگانی چون نیروی داعش و مردم مصر و بحرین و فلسطین و ... از سویی دیگرمشغول پاسخگویی به آنان هستند.

و تازه این اول راه است.

آنها برای مردم منطقه ما تاریخ دروغین نوشته اند و کتیبه جعل کرده اند و مذهب ساخته اند و باید در دادگاه های بین المللی پاسخگوی این همه جنایت و حقه بازی باشند.


مردم مسلمان منطقه باید بدانند که با کمک هم و اتحاد زیر پرچم قرآن می توانند پاسخ جنایت های چند قرنه آنها را بدهند. وقتی قبیله نشینان افغانستان می توانند دو ارتش قدرتمند دنیا را شکست دهند پس مسلمانان دنیا با اتحاد و یگانگی با هم چه قدرتی پیدا خواهند کرد؟

به شرط این که دعواهای فرقوی و مذهبی را کنار گذاشته و تنها از قرآن تبعیت کنند.

احْشُرُ‌وا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ وَمَا کَانُوا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَىٰ صِرَ‌اطِ الْجَحِیمِ وَقِفُوهُمْ ۖ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ ستمکاران و از قماش آنان را با مقتدای شان که به جای خدا گرفته اند،گردآورید و به درک بفرستید تا بدانند که پاسخگوی اعمال خویش اند(صافات - 24 - 22 )


( تعداد کل: 27 )
   1       2       3       4       5       6    >>